زیزفون نام درختان پارکی در شهر کونیگسبرگ آلمان است که کانت هر روز عصر در ساعت معینی زیر آن قدم میزد. مجله زیزفون در بردارنده مقالاتی در حوزه فلسفه عمومی و همچنین تحلیلی بر اندیشه فیلسوفان مطرح جهان است.
سال ۲۰۰۵ میلادى فلسفه و علوم سیاسى فرصت مغتنمى یافتند تا بتوانند به مناسبت بزرگداشت دویستمین سالگرد تولد «الکسیس دو توکویل» جلسات بحث و گفت وگو درباره آزادى و دموکراسى را در کشور هاى مختلف دنیا برپا کنند و نشان دهند که تا چه میزان گفته ها و پیش بینى هاى این متفکر استثنایى صورت واقع به خود گرفته است. بحث در باب آزادى و دموکراسى همچنان لازم و جذاب است. فرو ریختن دیوار برلین و پایان کابوس هولناکى که کمونیسم استالینى در شوروى سابق و کشور هاى اروپاى شرقى طى چندین دهه برپا کرده بود و دیگر اینکه خاطره دردناکى که کشور هاى آمریکاى جنوبى از رژیم هاى دیکتاتورى نظامى در گذشته نه چندان دور از خود به جاى گذاشته بودند یا اختناق استعمارى در کشورهاى آفریقایى و آسیایى که هنوز آثار آن محو نشده است، جملگى به خوبى ارزش و اهمیت مسائلى را که متفکر بزرگ فرانسوى توکویل در راه آزادى و دموکراسى در ۱۵۰ سال پیش مطرح کرده بود نشان مى دهد.
کانت هم در نقد عقل محض و هم در نقد عقل عملی عقاید خود را پیرامون ارتباط اخلاق و دین اظهار میدارد. اما در کتاب دین در محدوده عقل محض به شرح و بسط بیشتر این آرا میپردازد. فلسفه دین کانت علیالخصوص از این حیث که با کل هندسه معرفتی او انسجام و هماهنگی دارد دارای اهمیت است. این مقاله رهیافتی است به آراء فلسفی کانت پیرامون دین و ارتباط آن با فلسفه اخلاق کانت.
نهلیسم یکی از ارکان ذاتی تمدن غرب و مدرنیته است که بسیار بیش از آن که تصور شود با تار و پود زندگی و زمانه ما آمیخته است و ریشه های تاریخی حضور آن به سده های قبل بر می گردد. واژه نیهیلیسم را برای اولین بار هرمان یاکوبی متفکر آلمانی در نامه ای به یوهان گوتلیب فیشته فیلسوف آلمانی در سال ۱۷۹۹ میلادی به کار برد. در کاربرد رایج و عامیانه در زبان فارسی، معمولاً نیهیلیسم به معنای پوچ انگاری، سیاه بینی و یأس انگاری تلقی می گردد، حال آنکه پوچ انگاری، یأس و سیاه انگاری از نتایج، توابع و لوازم مرحله و مرتبه ای از نیست انگاری می باشد و نمی توان آن را مترادف نیهیلیسم دانست. نیست انگاری در معنای تاریخی- فرهنگی همانا انحطاطی است که بشر در ساحت تفکر منقطع از وحی سیر کرده و در عصر مدرن او را گرفتار حجاب مضاعف انکار حق و خود بنیادی کرده است. اینک در نخستین سال های آغازین قرن بیست و یکم میلادی، تبعات ویرانگر اخلاقی، معرفت شناسی و نتایج سیاسی-اجتماعی آن آشکار گردیده و با تکیه بر قدرت جادویی نفی، این بار به نفی خود نیست انگاری پرداخته و نهلیسم خود ویرانگر پسامدرن را رقم زده است.
دوازدهم فوریه ی ۲۰۰۹، دویستمین سالگرد تولد داروین و روز داروین است. یکصدوپنجاه سال پیش در نوامبر ۱۸۵۹ شاهکار وی – منشاء انواع – از چاپ خارج و انقلابی را در علم موجب شد که هنوز هم ادامه دارد. گرچه دیدگاههای سیاسی داروین رادیکال نبودند، اما کشفیات اش مهمات اصلی نبردی شدند که علم ماتریالیستی را به مثابه ی ابزار اساسی درک ِ ما از جهان و نیز آماده ساز ِ بستر ِ توسعه ی مارکسیسم به صحنه آورد.
یک راه مناسب برای این که خودتان را از انواع خاصی از جزمیت خلاص کنید، این است که از عقاید مخالفی که دوستان پیرامونتان دارند آگاه شوید. وقتی که جوان بودم سالهای زیادی را دور از کشورم در فرانسه، آلمان، ایتالیا و ایالات متحده به سر بردم. فکر میکنم این قضیه در کاستن از شدت تعصبات تنگ نظرانه ام بسیار مؤثر بوده است. اگر شما نمیتوانید مسافرت کنید، به دنبال کسانی بگردید که دیدگاههایی مخالف شما دارند. روزنامه های احزاب مخالف را بخوانید. اگر آن افراد و روزنامه ها به نظرتان دیوانه، فاسد و بدکار میآیند، به یاد داشته باشید که شما هم از نظر آنها همینطور به نظر میرسید. با این وضع هر دو طرف ممکن است بر حق باشید، اما هر دو نمیتوانید بر خطا باشند. این طرز فکر زاینده نوعی احتیاط است.
چارلز داروین ایده بزرگی داشت، مسلما قویترین ایدهای که تاکنون ارائه شده. و همچون تمام ایدههای عالی به طرز فریبندهای ساده است. در واقع چنان به طرز حیرتآوری ابتدایی و چنان به طرز خیرهکنندهای آشکار است که گرچه دیگرانی پیش از او با آن ور رفته بودند، هیچکس به نظرش نرسید که در جای درست به دنبالش بگردد. داروین ایدههای خوب دیگر هم زیاد داشت ـ برای مثال نظریه مبتکرانه و عمدتا درستاش در مورد چگونگی تشکیل آبسنگهای مرجانی ـ اما ایده بزرگ انتخاب طبیعیاش در «اصل انواع» است که به زیستشناسی اصل راهنمایش را بخشید، قانونی حاکم که کمک میکند بقیه چیزها معنا پیدا کنند. درک منطق سرد و زیبای آن واجب است.
شناخت ما از جهان فیزیکى بر فرض هایى (Postulate) متکى است که اگرچه دانشى از ساختار مکانى- زمانى (Space-time) عالم به دست مى دهند، چیزى درباره کیفیت آن نمى گویند. شناخت مان از انسا نهاى دیگر چطور آیا دیگران را بیش از جهان فیزیکى مى شناسیم همگى پذیرفته ایم که افکار و احساس هاى دیگران شباهتى کیفى به اندیشه ها و احساسات ما دارند. شناختى که مى جوییم بیش از صرف دانستن ساختار مکانى- زمانى ذهن دوستان مان یا اطلاع از توانایى آنها به ایجاد علّى احساسى در ما است. ممکن است فیلسوف وانمود کند یگانه شناختى که به دیگرى دارد فقط همین است اما کافى است با همسرش رو به رو شود تا ببینید که هرگز لحظه اى هم به ذهنش خطور نمى کند که همسرش عمارت مکانمند - زمانمندى است که وى تنها ویژگى هاى منطقى اش را مى شناسد و هیچ درباره ویژگى هاى درونى اش نمى داند! روشن است که شک وى شکى صرفاً حرفه اى و شغلى است نه تردیدى صادقانه و حقیقى.
فلاسفه مسلمان «علم منطق» را چون برخی دیگر از شاخه های علوم در نهضت ترجمه از یونانیان بویژه ارسطو اقتباس کردند. منطق نزد آنان فقط جنبه ابزاری نداشته است بلکه عناصری از فلسفه زبان، معرفت شناسی و مابعدالطبیعه را نیز شامل می شود. در راستای سنت یونان باستان، فیلسوفان اسلامی بخش هایی از ارگانون را بسط دادند و در حد شارح صرف نماندند. مقاله حاضر توصیفی از تاریخچه منطق در جهان اسلام است
کشف زنان متقدم و معاصر در سنت عمل گرایی، که از عمل گرایی در نظریه فمینیستی استفاده می کنند، ارتباطات بین فمینیسم و عمل گرایی را به عنوان «فلسفه های طرفدار عمل جهت دار» که با واقعیت زندگی روزمره در یک ارگانیسم اجتماعی پیوند دارد، آشکار می کند. در این سلسله مطالب که بااستفاده از برگردان چند متن انگلیسی، به نگارش درآمده، سعی خواهد شد ابتدا دیدگاه فلاسفه عمل گرای آمریکا به طور مختصر توضیح داده شود و در بخش های دیگر به تدریج تاثیر زنان موثر بر عصر عمل گرایی کلاسیک مورد بررسی قرار گیرد ، و در ادامه به رابطه میان فلسفه های فمینیسم و عمل گرایی معاصر (یا متاخر) نیز خواهیم پرداخت.
۱- تاکید سارتر بر ضرورت فراروى فرد از هرگونه ماهیت در هستى و نیستى، در نقد عقل دیالکتیکى جاى خود را به توالى جنبش و نهاد و تعبیر نهاد به عنوان «عمل متحجر شده» و ضرورت فروپاشى آن مى دهد. او وجود فى نفسه را پیش مى کشد تا آن را نفى کند و تمام توجه خود را بر واقعیت بشرى متمرکز سازد. ۲- هایدگر نیز فلسفه سارتر را شایسته نام اگزیستانسیالیست مى داند، زیرا اصل اولیه این فلسفه تقدم essentia بر existentia است (نامه در باب انسان گرایى). اما معتقد است که سارتر وجود و ماهیت را به معناى متافیزیکى فهمیده. ۳- فقدان مبناى عینى براى تحقق آرزوها یا به افسردگى مى انجامد یا به عصیان در برابر هرگونه تعینى. سارتر «هیچ» را در دل دازاین مى نشاند و این هیچ انگارى را مبنایى قرار مى دهد براى مسئولیت بى قید و شرط انسان. اما هایدگر که دازاین سارتر را سوژه اندیشنده محصور در متافیزیک مدرن مى داند، بر آن است که هیچ (Das nicht) در هستى است.