<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?><rss version="2.0">
<channel>
<title>Nasour نصور</title>
<link>http://www.nasour.net/</link>
<description>Nasour نصور ::|| Article Center ::||</description>
<item>
<title>ریچارد رورتی، ‍«رند لیبرال» ومساله حقیقت :: طیبه دومانلو</title>
<link>http://www.nasour.net/?type=dynamic&amp;lang=1&amp;id=231</link>
<description>
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;فیلسوف آمریکایی و پراگماتیست، ریچارد رورتی، به باور بسیاری یکی از مطرح&amp;zwnj;ترین فلاسفه&amp;zwnj;ی عصر کنونی است. &lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;فیلسوفی که خود را نئوپراگماتیست می&amp;zwnj;خواند ولی از برچسب پست&amp;zwnj;مدرن پرهیز می&amp;zwnj;کند و آن را به طور کلی فاقد معنا می&amp;zwnj;داند. وی که یکی از مشهورترین نمایندگان سنت فلسفی آمریکا، پراگماتیسم، به شمار می&amp;zwnj;رود، آماج نقد ناقدان چپ و راست، لیبرال و محافظه&amp;zwnj;کار و حتی پست&amp;zwnj;مدرن است. &lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;اندیشه&amp;zwnj;ها و آرای وی اکنون چالش&amp;zwnj;های اساسی را پیش&amp;zwnj; روی نظریه&amp;zwnj;های بنیان&amp;zwnj;گرا گشوده است و در بسیاری از کشورها مورد توجه قرار گرفته است. ایران نیز از این جرگه مستثنی نبوده است و در حال حاضر مقالات و کتاب&amp;zwnj;هایی از وی به فارسی برگردانده و در جامعه&amp;zwnj;ی روشنفکری ایران نام وی بسیار به چشم می&amp;zwnj;خورد.&lt;/div&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;اما باید پرسید که چرا اندیشه&amp;zwnj;های وی، بخصوص در جوامعی چون ایران چنین مورد توجه قرار گرفته است. به سخن دیگر رورتی در صدد بیان چه چیزی است و اندیشه و دغدغه&amp;zwnj;ی اصلی وی چیست؟ &lt;/p&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;برای مطالعه&amp;zwnj;ی آرا و نظریات رورتی و به طور کلی هر فیلسوفی، به نظر می&amp;zwnj;رسد بهترین راه بررسی اندیشه&amp;zwnj;های وی در متن جامعه&amp;zwnj;ای است که در آن زندگی می&amp;zwnj;کند. به عبارت دیگر، اندیشه&amp;zwnj;ی فیلسوفان همانند قطعات پازلی است که وقتی به تنهایی مورد بررسی قرار می&amp;zwnj;گیرند، شاید بدشکل و بی&amp;zwnj;قواره جلوه می&amp;zwnj;کنند. حال آنکه در کنار قطعات دیگر و در متن پازل از هماهنگی و تناسب برخوردارند. &lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;بنابراین گرچه اندیشه&amp;zwnj;ی رورتی گاهی سطحی، غیر معقول و ساده&amp;zwnj;لوحانه به نظر می&amp;zwnj;رسد -چنانکه برخی از ایرانیان در پی حضور رورتی در ایران چنین برداشت کردند که اندیشه&amp;zwnj;ی وی یا بسیار سطحی است یا سطح ایرانیان را بسیار پایین فرض کرده است[۱]- اما اگر آن را در متن جامعه&amp;zwnj;ی امریکا و فرهنگ غربی مورد ارزیابی قرار بدهیم، شاید به دغدغه&amp;zwnj;ی اصلی وی پی ببریم. بنابراین در این نوشتار کوشیده&amp;zwnj;ام از این رهگذر آرای وی را بازخوانی کرده و بدین ترتیب با بیان دغدغه&amp;zwnj;های وی مدخلی بگشایم برای راحت&amp;zwnj;تر خواندن کتاب&amp;zwnj;ها و مقالات وی. &lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;به بیان دیگر قصد آن ندارم تا در این مقاله چندان به استدلال&amp;zwnj;های وی بخصوص هنگامی که به شرح و نقد آرای دیویدسون، ویتگنشتاین، هگل، فروید، نیچه یا دیگران ـ&amp;zwnj;البته خوانش و شرح او از این آرا که احتمالا اندکی متفاوت از آرای خود آنها است- می&amp;zwnj;پردازد و یا بررسی انتقادات[۲] جدی که به وی وارد شده است، بپردازم. بلکه بیشتر سعی کرده&amp;zwnj;ام تا طرحی کلی از اندیشه&amp;zwnj;ی وی ارائه کنم.&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;رورتی و فرهنگ غرب&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;به&amp;zwnj;طورکلی رورتی در جامعه&amp;zwnj;ای دموکراتیک و لیبرال یعنی امریکا زندگی می&amp;zwnj;کرد. جامعه&amp;zwnj;ای که به گمان بسیاری مهد دموکراسی و لیبرالیسم است. و این موضوعی است که علی&amp;zwnj;رغم تمام مباحثی که رورتی در خصوص نفی حقیقت و عقلانیت واحد مطرح می&amp;zwnj;کند آن را می&amp;zwnj;پذیرد. &lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;در واقع رورتی اگر چه در حوزه&amp;zwnj;ی سیاسی چپ است شاید از منظری کلی&amp;zwnj;تر یعنی در رابطه با نظام سیاسی لیبرالیسم در شمار اندیشمندان راست ـ طرفداران حفظ وضع موجود ـ قرار بگیرد. نظام سیاسی کنونی امریکا یا در واقع لیبرال&amp;zwnj; ـ &amp;zwnj;دموکراسی خوب است یا بهتر است بگوییم برای غربیان مطلوب است نه از آن رو که می&amp;zwnj;توان برتری آن را بر دیگر نظام&amp;zwnj;ها ثابت کرد، بلکه از آن جهت که محصول تجربه&amp;zwnj;ی عملی و میراث تاریخی آنهاست. &lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;به عبارت دیگر چنانکه خود رورتی می&amp;zwnj;گوید: &amp;quot;دموکراسی امریکایی روایت آن است که چگونه شکلی از حکومت مردان سفیدپوست نسبتاً ثروتمند طبقه&amp;zwnj;ی متوسط در راستای تامین منافع خود، رفته رفته تحت فشار افکار عمومی، تحول یافته و به شکل حکومتی در آمد که در آن دیگر ضرورتی نداشت تا برای بدل شدن به چهره&amp;zwnj;ی مهمی در روند اداره&amp;zwnj;ی امور اجتماعی، پول دار، سفیدپوست، مرد و یا مسیحی بود.&amp;quot;[۳]&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;وقوع این تحولات به گمان رورتی در نتیجه&amp;zwnj;ی اتخاذ اصول جدید نبود، چنین تحولاتی ناشی از آن بود که تاویل رایج از اصول قدیمی به موازات از میان رفتن تعصبات سنتی با اتکا به احساسات همنوع دوستانه دگرگون شد و این تحول و تغییر چیزی است که رورتی آن را می&amp;zwnj;پذیرد. متافیزیک نبودن، امکانی بودن و پیش رفتن. &lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;در واقع رورتی نمی&amp;zwnj;خواهد انسان محدود شود رورتی خواهان شکوفا شدن انسان است، خواهان باز تعریف مجدد و مجدد انسان از خود، اسیر نبودن و حرکت کردن و در یک کلام آزاد بودن. و برای آزاد بودن چه جامعه&amp;zwnj;ای بهتر از یک جامعه&amp;zwnj;ی لیبرال اما اگر به گمان رورتی فلاسفه بگذارند. کاری که زمانی مسیحیت می&amp;zwnj;کرد و انسان را در چارچوب دین اسیر می&amp;zwnj;ساخت و انسان برای رهایی از این قیود دست به دامن فلسفه شد چرا که هیچ تجربه&amp;zwnj;ای نداشت برای اینکه به دین باوران ثابت کند که بدون دین اوضاع بهتر خواهد شد.&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;در واقع فلسفه باید می&amp;zwnj;گفت که اگر کشف و شهود مذهبی را کنار بگذاریم و انسان را موجودی قائم به ذات بیانگاریم ـ موجودی آزاد برای طرح&amp;zwnj;ریزی قوانین و نهادهای خاص خود، آزاد برای از نو آغاز کردن ـ چگونه وضعیتی پیش خواهد آمد. پس فلسفه به کمک انسان عصر روشنگری آمد و فریاد زد که جرأت اندیشیدن داشته باش، فریاد زد که زمان آن رسیده است که بزرگ شویم و از قیمومیت کلیسا و دیگران رها شویم چرا که خود قادریم به &amp;zwnj;واسطه&amp;zwnj;ی عقل خود، حقیقت را دریابیم. و بدین ترتیب اندیشه و فکر را سکولار کرد. خدا را برداشت و به جای آن حقیقت را نشاند. و تا اواخر قرن ۱۹، دین را که روزگاری دامن خود را همه جا پهن کرده بود مجبور کرد تا قلمرو خود را محدود کند و به عرصه&amp;zwnj;ی خصوصی برود.&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;فلسفه نردبانی بود که به گمان رورتی، غرب از آن بالا رفت و اکنون قصد&amp;nbsp;کنار گذاشتن آن دارد.&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;قصد دارد تا همان کاری را با فلسفه بکند که زمانی فلسفه با دین کرد. در واقع چنانکه رالز می&amp;zwnj;گوید اکنون وقت آن رسیده تا &amp;quot;اصل رواداری و تساهل و تسامح را بر خود فلسفه اعمال کنیم&amp;quot;[۴]، پس مانده&amp;zwnj;های عصر دینداری را به دور بریزیم؛ یعنی نیاز به وجود مبانی جهان&amp;zwnj;شمول و مشترک، نیاز به وجود سرشتی مشترک برای جهان و انسان و بدین ترتیب عرصه&amp;zwnj;ی اندیشه و عمل آدمی را گسترده&amp;zwnj;تر کنیم&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;. اما مراد رورتی از فلسفه چیست و یا در واقع به نظر وی کدام وجه فلسفه اکنون مانعی برای پیشرفت بشر به شمار می&amp;zwnj;آید؟ به هر حال رورتی چنانکه خود اذعان می&amp;zwnj;دارد یک فیلسوف است.&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;رورتی و فلسفه&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;از دید رورتی هر فلسفه&amp;zwnj;ای که به دنبال یافتن معرفتی نهایی، استعلایی و بنیانی است، باید کنار برود. به نظر وی فلسفه با این ادعا که می&amp;zwnj;تواند به چیستی چیزها، چنان&amp;zwnj;که هستند، دست یابد تنها خود را ریشخند کرده است و &amp;quot;هرگز تاکنون نتوانسته باورهای ما را بر پایه&amp;zwnj;ی به اصطلاح تطابق با امر واقع، بنا نهد، چرا که نه &amp;quot;داده&amp;quot; ای در کار است و نه &amp;quot;امر واقعی&amp;quot;.&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;آنچه هست زبان است و بس&amp;quot;[۵] و هیچ کس را یارای آن نیست که از زبان فراتر رود و درکی از چیزها چنان که هستند، ارائه بدهد. بدین ترتیب حقیقت ساخته&amp;zwnj;ی انسان است چرا که انسان خالق واژه&amp;zwnj;هاست و &amp;quot;هیچ آگاهی پیشازبانی وجود ندارد&amp;quot;. پس هر چه هست در متن تاریخ و زبان معنا و حقیقت می&amp;zwnj;یابد، دریافتی که برای ما با توجه به زمان و مکان مطلوب است.&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;پذیرش این ادعای سنتی فلسفه که ما می&amp;zwnj;توانیم به حقیقت و عقلانیت بشری دست یابیم به معنای پذیرفتن زبان فلسفه&amp;zwnj;ی سنتی است و بدین&amp;zwnj;سان است که رند[۶] رورتی محدود می&amp;zwnj;شود تا در چارچوب یک واژگان سخن بگوید، فکر کند و خود را تعریف کند و بنابراین نمی&amp;zwnj;تواند به خودبودگی خود برسد و تنها نسخه&amp;zwnj;ای المثنی و بَدَلی و نه نسخه&amp;zwnj;ای منحصر به فرد خواهد شد.&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;در این زبان، هر چیزی با ملاک عقلانیت سنجیده می&amp;zwnj;شود و هر آنچه که از نظر فلاسفه&amp;zwnj;ی سنتی (متافیزیک باوران) عقلانی نباشد، مردود است. به همین خاطر است که متافیزیک باوران، شعر را مهمل می&amp;zwnj;خوانند و ادبیات و داستان&amp;zwnj;ها را سطحی و عوامانه می&amp;zwnj;دانند و معتقدند که آن&amp;zwnj;ها انسان را از مسیر اصلی خود یعنی جستجوی حقیقت و معرفت نهایی باز می&amp;zwnj;دارد.[۷]&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;تا این جا به نظر رورتی، اگر فلسفه&amp;zwnj;ی کلاسیک بپذیرد که وارد عرصه&amp;zwnj;ی عمومی نشود، مشکل چندانی وجود ندارد. چرا که هر انسانی حق دارد هرگونه که دوست دارد بیاندیشد و مختار است هر واژگانی که می&amp;zwnj;خواهد برای خود برگزیند. متافیزیک باور می&amp;zwnj;تواند متافیزیک باور بماند شعر را مهمل بداند، در پی ذات امور باشد، برای خود مسائل بغرنج و پیچیده طرح کند و.... اگر چه رورتی، رندان را به متافیزیک باوران ترجیح می&amp;zwnj;دهد و آنان را دعوت می&amp;zwnj;کند تا رندی پیشه کنند و امکانی بودن و غیر ضروری بودن دایره&amp;zwnj;یِ واژگانی خود را بپذیرند.&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;اما مشکل زمانی پیش می&amp;zwnj;آید که حقیقت و عقلانیتِ فلسفه&amp;zwnj;ی سنتی مبنای همبستگی در عرصه&amp;zwnj;ی عمومی شود،[۸] یا درواقع چنین تصور بشود. زمانی که فلسفه بر سیاست اولویت پیدا کند، به عبارت دیگر از آنجایی که توافق بر روی چنین اموری، نظیر حقیقت و عقلانیت، ممکن نیست -بنابر مباحث مطرح شده در رابطه با امکانی بودن زبان و...- دو راه در عرصه&amp;zwnj;ی عمومی بیشتر باقی نمی&amp;zwnj;ماند یا اینکه فلسفه به ناتوانی خود اعتراف کند و به عرصه&amp;zwnj;ی خصوصی برود یا اینکه در صدد تحمیل واژگان خود بر دیگران برآید. &lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;راه حل دوم آشکارا مخالف اصول دموکراسی و لیبرالیسم است چرا که &amp;quot;وظیفه&amp;zwnj;ی دموکراسی ارائه&amp;zwnj;ی تعریفی از حقیقت (چه عملی، چه فلسفی و چه دینی) نیست و نمی&amp;zwnj;تواند باشد.&amp;quot;[۹] پس تنها یک راه باقی می&amp;zwnj;ماند. رورتی در مقاله &amp;laquo;اولویت دموکراسی بر فلسفه&amp;raquo; با بیان ادعای جفرسون در مورد اینکه &amp;quot;اگر همسایه من بگوید که بیست خدا هست یا خدایی نیست آزاری به من نمی&amp;zwnj;رساند&amp;quot;[۱۰] مدعی می&amp;zwnj;شود که &amp;quot;می&amp;zwnj;توانیم سیاست را از اعتقاداتمان درباره&amp;zwnj;ی چیزهای بسیار مهم جدا کنیم. &lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;یعنی اینکه اعتقادات مشترک میان شهروندان درباره&amp;zwnj;ی چنین چیزهای مهمی ـ&amp;zwnj;مثل دین، حقیقت&amp;zwnj;ـ برای داشتن جامعه&amp;zwnj;ای دموکراتیک ضرورتی و اساسی نیستند.&amp;quot;[۱۱]&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;br /&gt;حوزه&amp;zwnj;ی عمومی و خصوصی&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;بدین&amp;zwnj;سان رورتی به تفکیک حوزه&amp;zwnj;ی عمومی و حوزه&amp;zwnj;ی خصوصی می&amp;zwnj;پردازد. به اعتقاد وی امر خصوصی، همانا دلمشغولی به &amp;quot;پروژه&amp;zwnj;های فردی غلبه بر خوشتن&amp;quot; خودآفرینی و جستجوی خودمختاری است به عبارت ساده&amp;zwnj;تر&amp;quot;در حوزه&amp;zwnj;ی خصوصی ما وظایف خودمان را نسبت به خودمان انجام می&amp;zwnj;دهیم و درباره&amp;zwnj;ی اثرات اعمالمان بر دیگران نگران نیستیم. و حوزه&amp;zwnj;ی عمومی آن بخشی از زندگی است که ما نگران چنین اثراتی هستیم.&amp;quot;[۱۲] حوزه&amp;zwnj;ای که در آن دلمشغولی ما در رابطه با فعالیت&amp;zwnj;هایی است که &amp;quot;با رنج دیگر انسان&amp;zwnj;ها&amp;quot; سر و کار دارند، با کوشش برای به حداقل رساندن بی&amp;zwnj;رحمی و تلاش در راه عدالت اجتماعی.&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;دعوی اصلی رورتی در ارتباط با امر خصوصی و عمومی، آشتی&amp;zwnj;ناپذیر بودن این دو حوزه با یکدیگر است. به اعتقاد وی &amp;quot;چنین آرزویی برای آشتی میان این دو در بنیان&amp;zwnj;های افلاطون&amp;zwnj;گرایی، مسیحیت، کانت&amp;zwnj;گرایی و مارکسیسم نهفته است، از آن جایی که هر یک از این&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;کوشد دعاوی مصلحت شخصی، تحقق نفس، رستگاری شخصی یا خود مختاری فردی را با ایده&amp;zwnj;های عدالت، عطوفت و عشق به هم&amp;zwnj;نوعان، شمول عامِ امر مطلق (اخلاقی) یا پرولتاریا به مثابه&amp;zwnj;ی طبقه&amp;zwnj;ای جهانی و عامل تاریخ بیامیزد.&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;میراثِ غالب سنتِ افلاطونی همانا کوشش برای آشتی دادن استقلالِ فردی و خصوصی با خیر عمومی جامعه از طریق برپا کردن هر دو بر یک پایه&amp;zwnj;ی فلسفی مشترک است.&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;رورتی تاکید می&amp;zwnj;کند که از لحاظ نظری هیچ راهی برای آشتی و تلفیق خود آفرینی و عدالت در سطح نظریه وجود ندارد. و ما باید خود را با این واقعیت آشتی دهیم که ما دو دایره&amp;zwnj;ی واژگان نهاییِ آشتی&amp;zwnj;ناپذیر داریم، که در دو بازی زبانی مختلف به خوبی کارکرد دارند: عمومی و خصوصی. درهم آمیختن قلمرو کاربرد هریک از این دو دایره&amp;zwnj;ی واژگان، ما را درگیر یک نوع اشتباه مقوله&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;کند: از سویی، قضاوتِ قلمرو عمومی از رهگذر معیارهای خصوصی به اشتباهات خطرناکی از آن دست منتهی می&amp;zwnj;شود که هایدگر در ۱۹۳۳ مرتکب شد[۱۳]؛ از سوی دیگر، قضاوت امر خصوصی از رهگذر معیارهای امر عمومی به آن خوانش&amp;zwnj;های تنگ نظرانه&amp;zwnj;ای ختم می&amp;zwnj;شود که هابرماس، از هایدگر و دریدا در نوشته&amp;zwnj;اش گفتمان فلسفی مدرنیته به عمل آورده است.&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;برای رورتی، بهترین کسی که می&amp;zwnj;توان امیدش را داشت قهرمان مونث[۱۴] او، یعنی همان رند لیبرال&amp;zwnj; است که موضوعات عمومی را از موضوعات خصوصی متمایز می&amp;zwnj;کند، مسائلی در باب بی&amp;zwnj;رحمی و عدالتِ اجتماعی را از نگرانی&amp;zwnj;هایی در باب معنای زندگیِ بشر و خواست استقلال و خودمختاری شخصی. رند لیبرال آن نوعی از انسان خواهد بود که می&amp;zwnj;تواند میان قلمرو عمومی و قلمرو خصوصی به شایستگی تمایز قائل شود.&amp;quot;[۱۵]&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;رند لیبرال رورتی&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;رورتی در آغاز کتاب پیشامد، بازی و همبستگی، رند را کسی می&amp;zwnj;داند که عدم ضرورت و امکان کانونی&amp;zwnj;ترین باورها و خواست&amp;zwnj;های خود را می&amp;zwnj;پذیرد، تاریخی&amp;zwnj;نگر و نام&amp;zwnj;انگار (نومینالیست) است و تصور نمی&amp;zwnj;کند باورها و خواست&amp;zwnj;های کانونی وی به چیزی ورای زمان و بخت باز می&amp;zwnj;گردند. وی سه ویژگی را برای رند خود برمی&amp;zwnj;شمارد:&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;۱. &amp;quot;در مورد واژگان نهایی&amp;zwnj;[۱۶]یی که خود به کار می&amp;zwnj;برد تردیدهایی اساسی و همیشگی دارد، زیرا متاثر از دیگر واژگان&amp;zwnj;هاست، واژگان&amp;zwnj;هایی که اشخاص یا آثاری که او با آن&amp;zwnj;ها سر ناسازی دارد به کار می&amp;zwnj;برند.&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;۲. استدلالِ بیان شده در قالب واژگان کنونی&amp;zwnj;اش نه می&amp;zwnj;تواند آن تردیدها را تایید کند و نه می&amp;zwnj;تواند آن&amp;zwnj;ها را برطرف سازد.&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;۳. اگر هم برداشتی فلسفی از موقعیت خود داشته باشد، بر این باور نیست که واژگانی که برگزیده بیش از دیگر واژگان&amp;zwnj;ها به واقعیت نزدیک است، باور ندارد که به قدرتی سوای خود متکی است. رندانی که راغب به برداشت فلسفی&amp;zwnj;اند کار گزینش از میان واژگان&amp;zwnj;ها را نه در چارچوب یک فراواژگان[۱۷] بی&amp;zwnj;طرف و عام و جهان&amp;zwnj;روا می&amp;zwnj;انگارند و نه آن را کوششی برای گشودن راه خود برای گذر از جلوه&amp;zwnj;ها و رسیدن به واقعیت می&amp;zwnj;دانند، بلکه این گزینش را صرفا بازی نهاییِ نوها با کهنه&amp;zwnj;ها و به بازی در آوردن این دو در برابر هم می&amp;zwnj;شمارند.&amp;quot;[۱۸]&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;از آن&amp;zwnj;چه آمد، نباید نتیجه گرفت که رند رورتی نسبی&amp;zwnj;گرا است. این اتهامی است که وی به شدت آن را در فصل سوم کتاب بیشامد، بازی و همبستگی رد می&amp;zwnj;کند و در مقاله&amp;zwnj;ی دیگری[۱۹] نیز با ارائه&amp;zwnj;ی تعاریف ممکن از نسبی&amp;zwnj;گرایی تنها به یک معنا نسبی&amp;zwnj;گرایی را می&amp;zwnj;پذیرد.[۲۰] رند رورتی تنها می&amp;zwnj;داند که کجا ایستاده، او می&amp;zwnj;داند که همه&amp;zwnj;چیز تجربه است و او این امکان را دارد که تجربه&amp;zwnj;های دیگری داشته باشد. او فقط با خودش صادق است ولی هرگز بی&amp;zwnj;عمل و منفعل نیست. از نظرات و آرای خود تا آنجایی که تشخیص بدهد بهتر است، دفاع می&amp;zwnj;کند، اما می&amp;zwnj;داند هیچ نسخه&amp;zwnj;ی اصیلی برای ارزیابی وجود ندارد. &lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;به همین جهت است که جامعه&amp;zwnj;ی آرمانی رورتی متشکل از رندان لیبرال است. لیبرال کسی است که قساوت را بدترین کار ممکن می&amp;zwnj;داند و از این موضع خود دفاع می&amp;zwnj;کند و اگرچه رورتی این حق را به وی می&amp;zwnj;دهد که در حوزه&amp;zwnj;ی شخص فیلسوف، متافیزیک&amp;zwnj;باور، رمانتیک، ضدلیبرال و ... باشد و با صراحت به همشهریان خود بگوید که ربطی به شما ندارد که من چگونه&amp;zwnj;ام، اما در حوزه&amp;zwnj;ی عمومی به واژگان عمومی و توافق عمومی احترام می&amp;zwnj;گذارد و در چارچوب آن حرکت می&amp;zwnj;کند، قساوت را بدترین کار ممکن می&amp;zwnj;شمارد و به رنج هم&amp;zwnj;نوعان خود بی&amp;zwnj;اعتنا نیست.[۲۱]&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;با این وجود عامل انسجام اجتماعی در جامعه&amp;zwnj;ی آرمانی رورتی (جامعه&amp;zwnj;ای متشکل از رندان لیبرال) چیست؟ و چگونه نیچه یا فوکو باید بپذیرند که در حوزه&amp;zwnj;ی خصوصی ضد لیبرال و نیهیلیست و ... باشند اما در حوزه&amp;zwnj;ی عمومی چون دیگر شهروندان رفتار کنند. رورتی توافق عمومی درباره&amp;zwnj;ی دو موضوع را عامل انسجام اجتماعی می&amp;zwnj;داند:&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;quot;۱ـ درصورت نیاز به کاستن از یکی از سه عامل رفاه، آسایش و آزادی[۲۲] برای افزایش آن دو عامل دیگر، چگونه باید میان این سه توازنی برقرار کرد.&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;۲ـ چگونه باید فرصت&amp;zwnj;های برابری[۲۳] برای خودآفرینی فراهم کرد و آن&amp;zwnj;گاه افراد را واگذاشت تا از فرصت&amp;zwnj;های خود استفاده کنند، یا که آن&amp;zwnj;ها را از دست بدهند.&amp;quot;[۲۴]&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;به عبارت دیگر رندانی که لیبرال هستند گمان نمی&amp;zwnj;کنند که &amp;quot;هیچ اجماعی بر سر هر مبحثی اساسی&amp;zwnj;تر از مطلوبیت این آزادی&amp;zwnj;ها باشد&amp;quot;[۲۵] و عامل همبستگی در این جامعه امید به آینده&amp;zwnj;ای سعادتمندانه&amp;zwnj;تر و دموکراتیک است نه مقولات فنی و اخلاقی متعالی، &amp;quot;این باور، همین که ما دغدغه&amp;zwnj;ی آزادی داشته باشیم کفایت خواهد کرد، حقیقت و خوبی خود از عهده&amp;zwnj;ی کار خویش برمی&amp;zwnj;آیند.&amp;quot;[۲۶]&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;بدین ترتیب فرهنگ لیبرالی رورتی، &amp;quot;فرهنگی است که با توجه به اینکه همه&amp;zwnj;ی معیارها ساخته&amp;zwnj;ی فرهنگ&amp;zwnj;اند، هدف خود را خلق ساخته&amp;zwnj;هایی هرچه گوناگون&amp;zwnj;تر و رنگارنگ&amp;zwnj;تر قرار می&amp;zwnj;دهد.&amp;quot;[۲۷] فرهنگ شاعرانه&amp;zwnj;ی رورتی &amp;quot;فرهنگی است که از تلاش برای وحدت&amp;zwnj;بخشی و یکی&amp;zwnj;سازی شیوه&amp;zwnj;های شخصی فرد برای مواجهه با غایات خود و درک او از تکالیفش در قبال دیگر انسان&amp;zwnj;ها دست بردارد.&amp;quot;[۲۸] &amp;quot;جامعه&amp;zwnj;ای که هیچ منظوری جز آزادی و هیچ هدفی جز استقبال از مشاهده&amp;zwnj;ی نحوه&amp;zwnj;ی پیشرفت آن&amp;zwnj;گونه مواجهات و تن دادن به پی&amp;zwnj;آمدهای آن&amp;zwnj;ها، ندارد.&amp;quot;[۲۹]&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;اما چرا یک رند که دلمشغولی اصلی&amp;zwnj;اش بازآفرینی شخص است و تنها چیزی که از عرصه&amp;zwnj;ی عمومی می&amp;zwnj;خواهد ایجاد شرایطی بهتر و آزادتر برای این هدف است، به این ایده می&amp;zwnj;رسد که قساوت (رنج&amp;zwnj;رسانی به دیگران یا بی اعتنایی به رنج آنان) بدترین کار ممکن است.&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;رورتی ابتدا سعی می&amp;zwnj;کند نشان دهد که دلیلی نیز وجود ندارد که این چنین&amp;nbsp; نباشد، یعنی نمی&amp;zwnj;توانید ثابت کنید فردی که دغدغه&amp;zwnj;اش خود آئینی و باز تعریف خودش است و با کتاب&amp;zwnj;هایش سرگرم است نمی&amp;zwnj;تواند به رنج دیگری اعتنا کند، سپس این ایده را مطرح می&amp;zwnj;کند که &amp;quot;در بطن هر انسانی چیزی وجود دارد که فارغ از زبانی که به آن سخن می&amp;zwnj;گوید شاسته&amp;zwnj;ی احترام و حمایت است. یعنی آن&amp;zwnj;چه اهمیت دارد یک قابلیت غیرزبانی، قابلیت درک درد و رنج است و تفاوت&amp;zwnj;های واژگانی اهمیت بسیار کم&amp;zwnj;تری دارند.&amp;quot;[۳۰]&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;به علاوه در یک فرهنگ لیبرالی، آنچنان که مد نظر رورتی است ـ این ادبیات است که باید وظیفه&amp;zwnj;ی سنتی و خطیر فلسفه&amp;zwnj;ی اخلاقی را به عهده بگیرد. &amp;quot; به ویژه رمان&amp;zwnj;ها و قوم&amp;zwnj;نگاری&amp;zwnj;هایی که حساسیت افراد را نسبت به درد و رنج کسانی برمی&amp;zwnj;انگیزند که زبانشان، زبان ما نیست.&amp;quot;[۳۱] به طور اخص رمان&amp;zwnj;نویسانی چون جورج اورول، ولادیمیر ناباکوف به ما کمک می&amp;zwnj;کنند &amp;quot;تا سرچشمه&amp;zwnj;های قساوت را در خود بیابیم و همچنین ریشه&amp;zwnj;های آن را در نقاطی پیدا کنیم که تا به حال به آن&amp;zwnj;ها توجه نکرده بودیم.&amp;quot;[۳۲] &amp;quot;چنین کتاب&amp;zwnj;هایی نشان می&amp;zwnj;دهند که چگونه کوشش&amp;zwnj;های ما در راه رسیدن به خودآئینی، دغدغه&amp;zwnj;های شخصی ما در خصوص نیل به نوع خاصی از کمال ممکن است ما را از رنجی که می&amp;zwnj;رسانیم و تحقیری که می&amp;zwnj;کنیم غافل می&amp;zwnj;سازند...، &lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;کتاب&amp;zwnj;هایی که برخورد بین وظایف ما در قبال خود و وظایف ما در قبال دیگران را برجسته می&amp;zwnj;سازند&amp;quot;[۳۳].&amp;nbsp; و بنابراین فیلسوف، چنان که وی در مرگ تامس&amp;zwnj;کوهن، فیلسوف و تاریخ&amp;zwnj;نگار علم، نوشت: &amp;quot;مناسب&amp;zwnj;ترین توصیف برای کسی است که نقشه&amp;zwnj;ی فرهنگ را از نو ترسیم می&amp;zwnj;کند -&amp;zwnj;کسی که در باب اندیشیدن پیرامون رابطه میان حوزه&amp;zwnj;های گوناگون گسترده&amp;zwnj;ی فعالیت بشر، راهی نو و نوید بخش به ما پیشنهاد می&amp;zwnj;دهد.&amp;quot;[۳۴]&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;در این جامعه فلسفه در حوزه&amp;zwnj;ی عمومی از یک سو در تداوم علم و از سویی دیگر در تداوم ادبیات است. در واقع فلسفه از این پرسش که &amp;quot;بنیادهای این یا آن چیستند دست می&amp;zwnj;کشد و به جای آن می&amp;zwnj;اندیشد که چگونه می&amp;zwnj;توان این یا آن جنبش و یا این یا آن بخش از فرهنگ را با هم هماهنگ کرد.&amp;quot;[۳۵]&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;به نظر رورتی، نزدیکی فرهنگ&amp;zwnj;ها هیچ ربطی به یافتن زمینه&amp;zwnj;های نو یا یافتن زمینه&amp;zwnj;های واقعی برای شناخت و یا کنش&amp;zwnj;ها ندارد، بلکه دقیقاً مرتبط با هماهنگ کردن و توجیه یک الگوی رفتاری انسانی با الگوی دیگری از رفتار انسانی است. او می&amp;zwnj;داند که هر فرهنگی برای پاسخ به کنش&amp;zwnj;ها و اعتقادات الگوهای توجیهی خود را دارد، فرهنگ&amp;zwnj;ها از نظر یافتن توجیهات مورد پذیرش، با هم متفاوتند. بنابراین برآیند فرهنگی در واقع عبارت از یافتن راههایی است که بتوان مجموعه&amp;zwnj;ای از این توجیهات را ممزوج و یکدست کرد.[۳۶]&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;رورتی معتقد است &amp;quot;همبستگی مفهومی خلق الساعه نیست و از طریق تجلی کشف نشده&amp;quot;[۳۷] بلکه &amp;quot;از اجزای کوچک ساخته شده است، چیزی نیست که بتوان آن بیرون کشف&amp;zwnj;اش کرد، نوعی زبان اصیل و آغازین نیست که ما همه آن را درک و فهم کنیم.&amp;quot;[۳۸]&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;رورتی با این سخن سارتر موافق است که انسان هیچ نیست مگر چیزی که خود آن را می&amp;zwnj;سازد. به نظر وی، افلاطون و سنت&amp;zwnj;های مذهبی برآنند که راه پیوند دادن افراد بشری آن است که دریابیم آن&amp;zwnj;ها چه مشترکاتی با هم دارند، این راه، یا عقلانیت است و یا این واقعیت که همه&amp;zwnj;ی آن&amp;zwnj;ها مخلوق یک آفریدگار هستند. راه سارتر در این موضوع، یعنی به هم پیوند دادن آدمیان، یافتن موارد قابل قبول میان آن&amp;zwnj;ها و فراموش کردن مسایلی است که در آغاز داشته&amp;zwnj;اند.[۳۹]&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;بدین ترتیب سیاست چیزی نیست &amp;quot;جز اصلاحات و مصالحات کوتاه مدت و مبتنی بر مصالح عملی که باید به زبانی ساده، صریح و بی&amp;zwnj;پرده و همه فهم درباره&amp;zwnj;اش صحبت شود.&amp;quot;[۴۰]&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;و چیزی که در نهایت رورتی خواهان آن است، چیزی که وی در پس مطرح کردن سبکسری نسبت به موضوعات فلسفه&amp;zwnj;ی سنتی و به ریشخند گرفتن امور مهم و سطحی بودن است، افسون&amp;zwnj;زدایی از جهان است که به &amp;quot;ساکنان این جهان کمک می&amp;zwnj;کند که پراگماتیک&amp;zwnj;تر، متساهل&amp;zwnj;تر، لیبرال&amp;zwnj;تر و بیشتر پذیرای توسل به عقلانیت ابزاری باشند.&amp;quot;[۴۱]&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;به نظر رورتی تذوق، سبکسری و ریشخند همیشه دشمن اخلاقیات نیستند و ما باید عادت این&amp;zwnj;همه جدی گرفتن مسائل را ترک کنیم. به اعتقاد وی &amp;quot;دشوار است که هم افسون&amp;zwnj;زده&amp;zwnj;ی روایتی از جهان باشیم و در عین حال نسبت به همه&amp;zwnj;ی روایت&amp;zwnj;های دیگران تساهل و تسامح داشته باشیم.&amp;quot;[۴۲]&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;هم جفرسون و هم دیوئی به نظر رورتی امریکا را یک تجربه توصیف کرده&amp;zwnj;اند؛ &amp;quot;اگر این تجربه شکست بخورد، اعقاب ما چیز بسیار مهمی خواهند آموخت. اما آنچه آن&amp;zwnj;ها خواهند آموخت یک حقیقت فلسفی نیست، همچنان&amp;zwnj;که یک حقیقت مذهبی هم نیست. آن&amp;zwnj;ها فقط اشاراتی درخواهند یافت که وقتی تجربه&amp;zwnj;ی بعدی را سامان می&amp;zwnj;دهند مواظب و مراقب چه چیزهایی باشند. اگر حتی از عصر انقلاب&amp;zwnj;های دموکراتیک چیز دیگری هم برجای نماند، شاید اعقاب ما به خاطر بیاورند که نهادهای اجتماعی را می&amp;zwnj;توان به دیده&amp;zwnj;ی تجربه&amp;zwnj;هایی از همکاری دید و نه تلاش برای تجسم بخشیدن به یک نظم عام و کلی و غیر تاریخی. مشکل می&amp;zwnj;توان باور کرد که این خاطره ارزش داشتنش را ندارد.&amp;quot;[۴۳]&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;با این همه رورتی معتقد نیست که فلسفه&amp;zwnj;ی پراگماتیسمی می&amp;zwnj;تواند مبنای لیبرال&amp;zwnj;ـ&amp;zwnj;دموکراسی قرار بگیرد. رورتی بارها متذکر می&amp;zwnj;شود که این ادعا در خصوص بی&amp;zwnj;نیازی از مبانی فلسفی تنها یک پیشنهاد اصطلاح&amp;zwnj;شناختی دیگر در همان راستا، در راستای فراهم کردن واژگانی برای فرهنگ لیبرال معاصر است که از آن خود بوده و از همه&amp;zwnj;ی پس مانده&amp;zwnj;های واژگانی که با نیازهای روزگار گذشته مناسبت داشت پاک شده باشد. وی پیشنهاد خود را همانند تابلویی توصیف می&amp;zwnj;کند که می&amp;zwnj;تواند کنار دیگر تابلوها روی دیوار نصب شود، هیچ تابلوی اصیلی برای سنجش وجود ندارد، این تابلوها (واژگان) تنها امکانات بیشتری برای انتخاب در اختیار بشر قرار می&amp;zwnj;دهند.&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;نتیجه&amp;zwnj;گیری&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;با توجه به آنچه که آمد، به نظر من دغدغه&amp;zwnj;ی رورتی تنها در بستر فرهنگ مدرن، لیبرال غربی، معنا می&amp;zwnj;یابد. رورتی می&amp;zwnj;&amp;zwnj;خواهد عرصه&amp;zwnj;ی عمل و اندیشه&amp;zwnj;ای هرچه وسیع&amp;zwnj;تر برای رندان لیبرال خود فراهم می&amp;zwnj;کند همان چیزی که شاید آیزایا برلین آزادی منفی می&amp;zwnj;نامد. وی قصد دارد تا با ترمیم مدرنیته جا را برای واژگان متفاوت و جدید باز کند و جامعه را در ارتباط با این واژگان جدید متساهل&amp;zwnj;تر کند. از این رو اگرچه مباحث بسیار مفیدی در آثار وی، برای ما و مشکلاتمان وجود دارد[۴۴] ولی به طور کلی مساله&amp;zwnj;ی رورتی، مساله&amp;zwnj;ی جامعه ما نیست.&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;بنابراین پیشنهاد وی به جوامعی چون ما، جوامعی که به نظر وی در مسیر سکولار شدن هستند ـ&amp;zwnj;مطالعه&amp;zwnj;ی تاریخ موفقیت&amp;zwnj;ها و شکست&amp;zwnj;های تجارب اجتماعی کشورهای دموکراتیک به جای مطالعه&amp;zwnj;ی تاریخ فلسفه&amp;zwnj;ی غرب&amp;zwnj;ـ اگر چه برای سکولارها بسیار جذاب است مشکلی را از دین&amp;zwnj;داران حل نمی&amp;zwnj;کند، بلکه آنان را بر مواضع&amp;zwnj;شان استوارتر می&amp;zwnj;سازد. اگر مهم&amp;zwnj;ترین دغدغه&amp;zwnj;ی دینداران را حفظ و حضور دین و آثار آن در جامعه بدانیم، تجربه&amp;zwnj;ی غرب نشان می&amp;zwnj;دهد که آنان چندان هم بر خطا نیستند و خصوصی شدن دین به معنای زدودن آن از جامعه و کم&amp;zwnj;رنگ شدن آن است[۴۵]. در واقع اگر از منظری دیگر به موضوع نگاه کنیم شاید بتوانیم بگوییم که اتفاقاً تجربه&amp;zwnj;ی غرب برای جوامعی که در مسیر سکولار شدن قرار دارند بسیار مشکل&amp;zwnj;ساز است. به واقع چرا دینداران باید طالب چنان جامعه&amp;zwnj;ای باشند؟ مگر این جان لاک نبود که به جامعه&amp;zwnj;ی لیبرالی توصیه می&amp;zwnj;کرد که بی&amp;zwnj;خدایان را تحمل نکند.[۴۶]&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;با این وجود به نظر من بزرگترین درسی که می&amp;zwnj;توان از رورتی آموخت، جرأت تجربه کردن است. جرأت منحصر به فرد بودن و المثنی نبودن. چیزی که علی میرسپاسی متأثر از مارشال برمن و رورتی مدرنیته&amp;zwnj;ی ایرانی می&amp;zwnj;خواند،یعنی تجربه&amp;zwnj;ی ایرانی از نو شدن، متحول شدن. از این رو شاید مشکل ما کم و بیش همان باشد که جلال آل احمد به آن اشاره کرد: &amp;quot;غرب زدگی&amp;quot; و اگر کلی&amp;zwnj;تر بگویم تمنای ما برای راحت&amp;zwnj;طلبی، الگوبرداری، تقلید، نیاندیشیدن و مصرف&amp;zwnj;کننده بودن برای پذیرش یک تفسیر از جهان، خواه تفسیر غرب و مدرنیته، خواه تفسیر اسلام. بنابراین قبل از اینکه بیاندیشیم چگونه باید طرف مقابل را مجاب کنیم تا الگوی غربی یا اسلامی را بپذیرد، شاید باید به این فکر کنیم که چگونه ما ایرانیان می&amp;zwnj;توانیم بهتر زندگی بکنیم، چگونه می&amp;zwnj;توانیم با طرف مقابل به توافق برسیم، چگونه می&amp;zwnj;توانیم از پیش قضاوت نکنیم و باب گفتگو را باز کنیم؟ حاصل گفتگو هرچه باشد، به نظر من مطلوب و قابل احترام خواهد بود. در واقع اگر من نیز اسیر واژگان رورتی و غرب نشده باشم ـ&amp;zwnj;که مطمئن نیستم چنین نباشد&amp;zwnj;ـ باید بگویم که هیچ چیز جز ما انسان&amp;zwnj;ها و در اینجا ما ایرانی&amp;zwnj;ها اهمیت نداریم و بنابراین بکوشیم که زندگی خود را برای خود سامان بدهیم و همیشه به یاد داشته باشیم که &amp;quot;:این است و جز این هم هست!&amp;quot; پس وارد میدان شده و گفتگو را آغاز کنیم.&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;منابع&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;کتابها:&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;جهانبگلو، رامین، جهانی بودن: پانزده گفتگو با اندیشمندان امروز جهان، تهران: نشر مرکز، ۱۳۸۲.&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;دریدا، رورتی، کریچلی، لاکلائو و موفه، دیکانستراکشن و پراگماتیسم، ویرایش: صالح نجفی، تهران: گام نو، ۱۳۸۵.&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;رشیدیان، عبدالکریم، متن&amp;zwnj;های برگزیده از مدرنیسم تا پست&amp;zwnj;مدرنیسم، تهران: نشر نی، ۱۳۸۱.&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;رورتی، ریچارد، اولویت دموکراسی بر فلسفه، خشایار دیهیمی، تهران: طرح نو، چاپ دوم، ۱۳۸۵.&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;رورتی، ریچارد، پیشامد، بازی، و همبستگی، پیام یزدان&amp;zwnj;جو، تهران: نشر مرکز، ۱۳۸۵.&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;میرسپاسی، علی، دموکراسی یا حقیقت؛ رساله&amp;zwnj;ای جامعه&amp;zwnj;شناختی در باب روشنفکری ایرانی، تهران: طرح نو، ۱۳۸۱.&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;مقالات:&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;رورتی، ریچارد، هویت اخلاقی و استقلال شخصی، ترجمه یوسف اباذری، فصلنامه&amp;zwnj;ی فلسفی، ادبی، فرهنگی ارغنون، شماره ۱۶ (فلسفه&amp;zwnj;ی اخلاق)، تابستان ۱۳۷۹.&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;ملکیان، مصطفی، اولویت فلسفه بر دموکراسی، ماهنامه&amp;zwnj;ی ناقد، شماره&amp;zwnj;ی ۳، خرداد-&amp;zwnj;مرداد ۱۳۸۳.&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;نوذری، حسینعلی، فیلسوف پراگماتیست، ریچارد رورتی، فیلسوف آمریکایی درگذشت، فصلنامه&amp;zwnj;ی مدرسه، شماره ۶، تیر ۱۳۸۶.&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;یادداشت&amp;zwnj;ها:&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;[۱] روزنامه&amp;zwnj; شرق، سی خرداد ۸۴، در مقاله&amp;zwnj;ای این بحث را مطرح کرد.&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;[۲] مصطفی ملکیان در مقاله&amp;zwnj;ای با عنوان اولویت فلسفه بر دموکراسی به نقد آرای وی در مقاله&amp;zwnj;ی اولویت دموکراسی بر فلسفه پرداخته است. همچنین در کتاب &amp;quot;دیکانستراکشن و پراگماتیسم&amp;quot; انتقاداتی از آرای وی توسط لاکلائو، موفه و کریچلی مطرح شده است که رورتی به برخی از آنها پاسخ گفته است.&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;[۳]&amp;nbsp; ریچارد رورتی، پیشامد، بازی و همبستگی، پیام یزدان جو، ص ۳۸۷&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;[۴]&amp;nbsp; ریچارد رورتی، اولویت دموکراسی بر فلسفه، خشایار دیهیمی، ص ۲۵&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;[۵] دریدا، رورتی و دیگران، دیکانستراکشن و پراگماتیسم، ص ۳۴&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;[۶]&amp;nbsp; Ironist&amp;nbsp; آیرونی اصطلاحی است که احتمالا نخستین بار در کتاب جمهوری افلاطون به کار رفته است. اما آیرونی که تاریخ بلندی از تحولات معنایی را پشت سر گذاشته اکنون بیشتر اصطلاحی است که در قلمرو نقد ادبی به کار می&amp;zwnj;رود. شاید برای نخستین بار در سده نوزدهم بود که این اصطلاح به دست کسانی چون سورن&amp;nbsp; کیرکگارد، فیلسوف دانمارکی و نیز نیچه معنایی فلسفی یافت. کیرکگارد در کتاب مفهوم آیرونی در سال ۱۸۴۱ این ایده را&amp;nbsp; پیش کشید که آیرونی شیوه&amp;zwnj;ای برای نگریستن به چیزها و دیدنِ هستی است. نویسندگان دیگری نیز در این سده آیرونی را برخاسته از&amp;nbsp; ادراک پوچی زندگی معنا کردند. به نقل از مهدی خلجی، فلسفه ریچارد رورتی: http://jomhouri.com/a/۰۵۱et/۰۰۴۴۲۱.php. این واژه به بازی&amp;zwnj;باور، طنزپرداز و کنایی نیز ترجمه شده است، اما من ترجمه&amp;zwnj;ی رند را بیشتر پسندیدم.&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;[۷] رورتی، پیشامد، بازی و همبستگی، ص ۷۲&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;[۸]&amp;nbsp; در قرون وسطی معنا و هدف زندگی برای همگان مشترک و بر پایه&amp;zwnj;ی اعتقادات دینی بود و هر کسی که غیر از این می&amp;zwnj;اندیشید به جرم اخلال در نظم عمومی مجازات می&amp;zwnj;شد. در دوران روشنگری جایگاه دین به عنوان عامل همبستگی و انسجام اجتماعی زیر سوال رفت و فلسفه جای آن را گرفت؛ اعتقاداتی از این دست که انسان&amp;zwnj;ها موجوداتی خردمند و آزاد هستند و با رجوع به عقل خویش بدون کمک دین می&amp;zwnj;توانند راه رستگاری را پیدا کنند و چه و چه. به گمان رورتی این آرا پس مانده&amp;zwnj;های عصر دینداری در دوران مدرن هستند.&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;[۹] علی میرسپاسی، دموکراسی یا حقیقت، ص ۱۱۹&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;[۱۰] رورتی، اولویت دموکراسی بر فلسفه، ص ۱۵&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;[۱۱] همان، ص ۱۵&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;[۱۲] دریدا، رورتی و دیگران، پیشین، ص ۱۵۷&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;[۱۳]&amp;nbsp; احتمالا منظور وی از اشتباه هایدگر قبول پست ریاست دانشگاه فرایبورگ در زمان به قدرت رسیدن حزب ناسیونال سوسیالیسم (۱۹۳۳) و سخنرانی در دفاع از هیتلر به عنوان پیشوای نازیسم، بر مبنای اسناد ارائه شده در کتاب هایدگر و نازیسم نوشته&amp;zwnj;ی ویکتور فاریاس در ۱۹۸۷ است.&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;[۱۴]&amp;nbsp; رورتی در کتاب پیشامد، بازی و همبستگی از ضمیر she برای Ironist و he برای Metaphysician استفاده می&amp;zwnj;کند.&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;[۱۵]&amp;nbsp; دریدا، رورتی و دیگران، پیشین ، ص ۷۱&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;[۱۶] Final vocabulary رورتی همه&amp;zwnj;ی انسان&amp;zwnj;ها را حامل مجموعه واژه&amp;zwnj;هایی می&amp;zwnj;داند که از آن&amp;zwnj;ها برای توجیه اعمال، اعتقادات و زندگی خود بهره می&amp;zwnj;گیرند. وی این واژه&amp;zwnj;ها را واژگان نهایی می&amp;zwnj;خواند.&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;[۱۷] metavocabulary&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;[۱۸]&amp;nbsp; رورتی، پیشامد، بازی و همبستگی، ص ۱۵۲&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;[۱۹]&amp;nbsp; ریچارد رورتی، همبستگی یا عینیت؟، حمید عضدانلو، در متن&amp;zwnj;های برگزیده از مدرنیسم تا پست&amp;zwnj;مدرنیسم.&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;[۲۰]&amp;nbsp; دیدگاه مورد تایید رورتی از نسبی&amp;zwnj;گرایی دیدگاهی است که در آن چیزی درباره&amp;zwnj;ی حقیقت یا عقلانیت نمی&amp;zwnj;توان گفت مگر از راه و روش&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;های آشنای توجیه که یک جامعه&amp;zwnj;ی مشخص -جامعه&amp;zwnj;ی ما- در این یا آن قلمرو از تحقیق به کار می&amp;zwnj;برد.&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;[۲۱]&amp;nbsp; ر.ک. ریچارد رورتی، هویت اخلاقی و استقلال شخصی، یوسف اباذری، فصلنامه&amp;zwnj; ارغنون، شماره&amp;zwnj; ۱۶، تابستان ۱۳۷۹.&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;[۲۲] peace, wealth, and freedom&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;[۲۳] To Equalize opportunities&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;[۲۴]&amp;nbsp; رورتی، پیشامد، بازی و همبستگی ، ص ۱۷۱&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;[۲۵] همان، ص ۱۶۹&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;[۲۶]&amp;nbsp; همان، ص ۱۷۰&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;[۲۷]&amp;nbsp; همان، ص ۱۱۹&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;[۲۸]&amp;nbsp; همان، ص ۱۴۱&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;[۲۹]&amp;nbsp; همان، ص ۱۳۰&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;[۳۰]&amp;nbsp; همان، ص ۱۷۷&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;[۳۱]&amp;nbsp; همان، ص ۱۸۸&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;[۳۲] همان، ص ۱۸۸&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;[۳۳]&amp;nbsp; همان، ص ۲۷۴&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;[۳۴]&amp;nbsp; ر.ک. ریچارد رورتی، فلسفه و امید اجتماعی، عبدالحسین آذرنگ، نگار نادری، تهران: نشر نی، ۱۳۸۴، ص ۲۵۱.&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;[۳۵]&amp;nbsp; رامین جهانبگلو، جهانی بودن : پانزده گفتگو با اندیشمندان امروز جهان (گفتگو با ریچارد رورتی)، ص ۱۱۹&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;[۳۶]&amp;nbsp; همان، ص ۱۱۹&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;[۳۷] همان، ص ۲۰۲&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;[۳۸] رورتی، پیشامد، بازی و همبستگی، ص ۱۸۸&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;[۳۹]&amp;nbsp; رامین جهانبگلو، پیشین، ص ۲۰۲&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;[۴۰]&amp;nbsp; دریدا، رورتی و دیگران، پیشین ، ص ۶۳&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;[۴۱] رورتی، اولویت دموکراسی بر فلسفه، ص ۵۳&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;[۴۲] همان، ص ۵۶&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;[۴۳] همان، ص ۵۸&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;[۴۴] میرسپاسی در کتاب&amp;zwnj;هایش به برخی از این مطالب پرداخته است.&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;[۴۵]&amp;nbsp; یکی از انتقادات جدی وارد شده به دینداران در این خصوص این است که راه آنان نیز به احتمال زیاد به حفظ دین منجر نمی شود، بل شاید آن را به طور کلی نابود سازد.&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;[۴۶]&amp;nbsp; جان لاک در رساله&amp;zwnj;ای در باب تساهل می&amp;zwnj;نویسد: &amp;quot;آن&amp;zwnj;هایی که منکر وجود خدا هستند، به هیچ وجه نباید تحمل شوند... کنار گذاشتن خدا، حتی در عالم اندیشه، همه چیز را بی&amp;zwnj;پایه می&amp;zwnj;کند.&amp;quot; به نقل از رابرت بی. تلیس، فلسفه&amp;zwnj;ی رالز، ترجمه&amp;zwnj;ی خشایار دیهیمی، تهران: طرح نو، ۱۳۸۵. ص ۱۷۰.&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;منبع: سایت یاغیش http://yaghish.ir/default.php?id=109826&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Jun 2008 19:30:00 +0000</pubDate>
</item>
<item>
<title>ویلهِلم گِناتسینو؛ آفرینشِ ادبیات تحتِ شرایطِ ادبیات ستیز :: مهناز طالبی طاری</title>
<link>http://www.nasour.net/?type=dynamic&amp;lang=1&amp;id=230</link>
<description>
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;چکیده ای در بابِ آثارِ ویلهِلم گِناتسینو و انگیزه های او برای نوشتن&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;Wilhelm Genazino&lt;/span&gt; (ویلهِلم گِناتسینو) نویسنده ی معاصر آلمانی، سالهای بسیاری در صحنه ی ادبیاتِ آلمان، تنها برای تعدادِ محدودی از دست اندرکاران در این عرصه، بعنوانِ یک ــ به اصطلاح ــ &amp;quot;آدرسِ ادبیِ&amp;quot; مهم محسوب میشد. &lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;او معروفیتِ چشمگیر و گسترده ترش را پس از سالها تلاشِ ادبی و بالاخره با انتشارِ رُمانِ &lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;Abschaffeltrilogie&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;sup&gt;1&lt;/sup&gt;&lt;/strong&gt; (آبشافِل تریلوگی) در آلمان کسب کرد.&lt;/div&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;گناتسینو در این کتابِ، که شاملِ سه رمانِ به هم مربوط می باشد، به توصیفِ زندگیِ روزمره ی یک کارمندِ ساده ی اداره، که نامِ &amp;quot;آبشافل&amp;quot;&lt;strong&gt;&lt;sup&gt;1&lt;/sup&gt;&lt;/strong&gt; را به او داده است، می&lt;/span&gt; &lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;پردازد. &lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;موضوعِ محوریِ این &amp;quot;تریلوگی&amp;quot;&lt;strong&gt;&lt;sup&gt;1&lt;/sup&gt;&lt;/strong&gt;&amp;nbsp;تحقیق و کنکاش در روحِ انسان ــ در واقع روانکاوی و روانشناسیِ او ــ&amp;nbsp;در این دنیای &amp;quot;اداره&amp;quot; شده ــ به زبانی دیگر، به اداره تبدیل شده ــ است.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;در اینجا لازم به توضیح است که گناتسینو در شهر &lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;Frankfurt/ Main&lt;/span&gt; (فرانکفورت)، تا امروز به عنوانِ یک وقایع نگار و گزارشگر، یک شاهد و یا به عبارتی &amp;quot;ناظرِ زندگی&amp;quot; بشمار می آید. &lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;ناظری که پیوسته ملاحظات و مشاهداتِ شخصی اش از پدیده ها و زندگیِ روزمره ی انسانها (بخصوص در این شهر) را به قلم کشیده. &lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;از همین جاست که او در کتابِ &amp;quot;آبشافِل تریلوگی&amp;quot; نیز بارِ دیگر توانایی و مهارتِ خاصِ خود، در توصیفِ زندگی و کار در اوضاع و احوال و شرایطِ این دنیای، از دیدِ او، &amp;quot;اداره&amp;quot; و کنترل شده، این دنیای غیر آزادِ و پر از بوروکراسی، پر از مدیریت و ادارات را به نمایش گذاشته است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;شخصیتِ اصلیِ کتاب، یعنی آبشافِل، در درونِ روابطِ سرمایه داریِ مِتروپُلی ــ که اتفاقا شباهتِ زیادی نیز به شهرِ فرانکفورت در آلمان دارد ــ کاملا تنها و منزوی زندگی کرده، و تلاش میکند این تنهاییِ درونی و این زندگیِ یکنواخت، تکراری و ملال آورِ کاری در انزوا را، با یک نوع زندگیِ کاملاً متفاوت، با یک زندگیِ درونیِ دیگری که پر از فانتزیست، جبران کند. &lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;تلاشِ آبشافِل پیش از هر چیز بر آنست که روی این زندگیِ کاریِ بی روح و یکنواخت را با دنیای فانتزیهایش بپوشاند و آن را محو کند، تا بتواند از این راه، و با بوجود آمدنِ نوعی تعادلِ، زندگی را در مجموع برای خود قابلِ تحمل کند. &lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;اما او در حینِ این تلاش دچارِ مشکلِ بزرگی شده و قادر نمیشود &amp;quot;دنیای فانتزیهایش&amp;quot; را همیشه تحتِ کنترلِ خود بگیرد. &lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;همین امر موجبِ یک گسستِ روحی ـ شخصیتی در او گشته، و در نهایت تمامِ زندگی اش را دچارِ گسست میکند. &amp;nbsp;آنچنانکه وی در &amp;quot;بیرون&amp;quot; (در اجتماع) نقشِ یک کارمند معمولی را بازی کرده، و همزمان با آن در زندگیِ شخصی و خصوصی اش از خود یک شخصیتِ مخفی و پُر رمز و راز می سازد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;گِناتسینو بر این عقیده است که این، همان گسستی است که هر کارمند، هر روز ــ آگاهانه یا ناآگاهانه ــ در این دنیای &amp;quot;اداره&amp;quot; شده مجبور به بوجود آوردنِ آن میشود، تا بتواند زندگی را بنوعی برای خود قابلِ تحمل کند.&amp;nbsp;شرحِ این گسست در هر سه رُمانِ آبشافِل روایت شده است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;این نوع محتوای ادبی، و پرداختن به این نوع پدیده ها در ادبیات، قطعا برای آن دسته از علاقمندانی که ادبیاتِ آلمانی را تا حدودی می شناسند، فورا قابلِ تشخیص و بازشناختی ست. &amp;nbsp;چرا که در غالبِ متونِ ادبی که به محتواهایی از این دست پرداخته و می پردازند، نشانِ تاﺛیرگیریِ از شاخصِ ادبیاتِ دهه های 60 و 70 در آلمان به وضوح قابلِ مشاهده است. &amp;nbsp;از همانجاست که نویسنده ی آلمانیِ دیگری بنام &lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;Walter E. Richartz&lt;/span&gt; (والتر اِ. ریشاردتس)، که نامِ او نیز در آن دهه ها &amp;quot;آدرسِ ادبیِ&amp;quot; مهمِ دیگری برای دست اندرکارانِ اهل ادب تلقی میشد، در اﺛرِ معروفش به نامِ &amp;quot;رُمانِ اِداره&amp;quot; (&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;Bueroroman&lt;/span&gt;) دقیقا به چنین موضوعی، یعنی به تجزیه و تحلیلِ روحیات، و زندگیِ روزمره ی کاریِ یک کارمند ساده در دفترِ یک اداره پرداخته، و جنبه های جامعه شناسانه و روانشناسانه ی این نوع زندگی را در رمانش به وصف میکشد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;شاید قابلِ توجه باشد که رمانِ &amp;quot;آبشافِلِ&amp;quot; گِناتسینو فقط یکسال بعد از کتابِ ریشارتس به چاپ رسیده است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;کتابِ ریشارتس از لحاظِ اِستِتیک حتا از کتابِ &amp;quot;آبشافِل تریلوگیِ&amp;quot; گِناتسینو نیز رادیکالتر است، چرا که او (ریشارتس) حتا در رابطه با زبانِ کتاب، شیوه ی نقل و سبکِ نوشتاری اش، کاملا آگاهانه تلاش میکند به متن لحنی خسته کننده و کسالت آور بدهد، تا بتواند فضای کسالت آور و خسته کننده ی زندگی و کار در اداره، و حالاتِ روحیِ یک کارمندِ ساده را از این راه ملموس تر توصیف کرده، و خواننده را نیز با خود به درون و اعماقِ آن دنیا بکشاند. &amp;nbsp;به همین دلیل، او حتا در انتخاب عنوانِ کتاب نیز این موضوع را مد نظر داشته، و نامی کاملا &amp;quot;معمولی&amp;quot; چون &amp;quot;رمانِ اداره&amp;quot; برای آن برمی گزیند. &amp;nbsp;ریشارتس ـ میتوان گفت تا حدودی متفاوت از گِناتسینو ـ در این رمان بیشتر به این پُرسش میپردازد که، در خودِ مکانِ اداره و در آن شرایطِ یکنواخت وبدونِ هیچگونه تغییر و تحول، چه بر انسان میگذرد. &amp;nbsp;به عبارتِ دیگر، تلاش او بیشتر بررسی و توصیفِ زندگی، احوال، عادات و روحیاتِ یک کارمند در خودِ اداره و دفتر کار، و در مدت زمانیست که او در اداره بسر می برد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;در حالیکه ریشارتس ضمنِ در نظر داشتنِ شرایط، محیط و محتوای کار، رفتار و روحیاتِ این کارمند را در آن اتمسفر بطورِ دقیق توصیف میکند، گِناتسینو در رُمانش کمتر به اتمسفرِ اداره پرداخته، و بیشتر تلاشش بر آن است که روحیاتِ این انسان را در عرصه های متفاوتِ زندگی اش نشان دهد ــ هم در درون و هم خارج از اداره. &amp;nbsp;هدفِ او تجزیه و تحلیلِ جنبه های مختلفِ شخصیتیِ این کارمند، به عبارتی روانشناسیِ این انسانِ &amp;quot;دربندِ اداره&amp;quot; است.&amp;nbsp;گناتسینو در این کتاب نشان میدهد که کار در اداره ــ به لحاظِ روحی و شخصیتی ــ با این کارمند چه می کند، و او چگونه در زندگیِ خصوصی اش تلاش میکند، از تاثیراتِ غیرقابل تحملِ آن بگریزد.&amp;nbsp;گناتسینو با زبانی که به اختصار، دقت و طنز و اندوه در آنِ واحد گرایش دارد، در این رُمان جوانبِ مختلفِ زندگیِ این انسانِ اداری و به عبارتی &amp;quot;اداره شده&amp;quot; در این جامعه ی به اصطلاح &amp;quot;مدرن&amp;quot; را توصیف کرده، و ضمنِ آن نشان میدهد که زندگیِ آبشافل تنها نمونه ایست از هزاران موردِ مشابه، و خودِ آبشافل نیز &amp;quot;فقط یکی ست مثلِ بقیه&amp;quot; ...&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;در دهه های 60 و 70 جهت گیریِ ادبیاتِ آلمانی به شدت تحتِ تاﺛیرِ مساﺋلِ اجتماعیِ آنزمان بود و بر خلافِ ادعا و نقشِ امروزِ ادبیاتِ آلمان، که آشکارا تلاش در &amp;quot;سرگرم کردنِ&amp;quot; انسانها دارد، ادبیاتِ آنزمان انگیزه و مُحَرکی بود برای آگاه کردنِ جامعه و جامه ی عمل پوشاندن به وظیفه ی روشنگری از جانبِ هنرمندان. &amp;nbsp;تلاشِ گِناتسینو تا امروز نیز بر آن بوده که این انگیزه را هماره زنده نگاه داشته و آن را به روشِ خود در نوشته هایش منعکس کند. &amp;nbsp;گِناتسینو که تحقیقات و مطالعاتِ گسترده ای درعلمِ پسیکآنالیز (روانکاوی) داشته، و از تفکرِ &amp;quot;مکتبِ فلسفیِ فرانکفورت&amp;quot;&lt;strong&gt;&lt;sup&gt;2&lt;/sup&gt;&lt;/strong&gt; تاﺜیر پذیرفته است، در رمانهای دهه ی 90 و همچنین رمانهای &amp;quot;امروز&amp;quot;ش هماره به این پرسش پرداخته که، امکاناتِ آفرینشِ هنر و ادبیات با وجودِ اَمر و نهی ها و تحمیلاتِ &amp;quot;صنعتِ فرهنگ&amp;quot;&lt;strong&gt;&lt;sup&gt;3&lt;/sup&gt;&lt;/strong&gt; ، در شرایطِ امروز کدامند و چگونه اند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;از همانجا و بر مبنای همین پرسش است که او در رمانِ دیگرش بنامِ &amp;quot;لَکه، ژاکت، اتاقها، درد&amp;quot; (&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;Der Fleck, die Jacke, die Zimmer, der Schmerz&lt;/span&gt;) بر این باور است که هنر و ادبیاتِ امروز اساسا و بطورِ بنیادی در شرایطِ &amp;quot;تبعید&amp;quot; بسر میبرد، در جامعه ای که هنر و ادبیات را حداکثر تنها تحمل میکند و نه بیش. &amp;nbsp;به اعتقادِ او خود این تحمل حتا موقتی است، تحملی ست که تنها در نقطه ی تقاطعِ &lt;em&gt;نمایش دادن و عرضه کردنِ ادبیات&lt;/em&gt; با &amp;nbsp;&lt;em&gt;تلاش برای اﺛباتِ بی گناهیِ ادبیات&lt;/em&gt; ممکن است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;در کتابِ &amp;quot;لَکه، ژاکت، اتاقها، درد&amp;quot;، شخصیتِ اصلیِ رُمان ــ یا به عبارتی خودِ راوی ــ و دوستِ دخترش (هر دو هنرمندند) به این دلیل که شرایطِ &amp;quot;بیرون&amp;quot; را برای خود غیر قابلِ تحمل می بینند، در چگونگی و پروسه ی آفرینشِ آﺛارِ هنریِ خود به این نتیجه میرسند که، از بیرونی کردنِ هنرشان، از عرضه کردن و به معرضِ نمایش گذاردنِ آن در انظارِ عمومی صرف نظر کنند. &amp;nbsp;در عوض برای خود یک دنیای شخصی و خصوصی ایجاد میکنند که از طرفی، اجبارا دنیایی ست محدود ــ که نتایجِ منفیِ محدود بودن و محدود کردنِ خود را، به عبارتی نتایجِ خصوصی بودنِ خود را در خودِ هنر نیز منعکس میکند ــ اما از طرفِ دیگر از حمله ها، دستبرد و دخالت های معیارهایی چون &amp;quot;کاربُرد&amp;quot;ی بودنِ هنر، و &amp;quot;سودمند بودنِ&amp;quot; آن برای جامعه، و از هرگونه جار و جنجال و غوغا، و همچنین از انگیزه های صرفا سرگرم کننده و تفریحی، مصون و در امان میماند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;این موضع در رمان تا به آنجا پیش میرود که راوی حتا مدافعِ نوعی &amp;quot;تـﺋوریِ پنهان کاری&amp;quot;، و خواهانِ پوشیده نگه داشتنِ هنر میشود. &amp;nbsp;بر مبنای این تـﺋوری، اینبار این فرد است که اجازه دارد جمع و جامعه را زیر نظر گرفته و مراقبِ آن باشد، و نه عکسِ آن (که همیشه جامعه فرد را زیر نظر دارد). &amp;nbsp;اینبار این فرد است که می خواهد این اجازه و حقی که جامعه همیشه برای خود کاملا طبیعی میشمرد را از او بگیرد. &amp;nbsp;شخصیتِ اصلیِ رُمان ــ &amp;nbsp;یا به عبارتی خودِ گناتسینو ــ بر این باور است که اگر روابط میانِ فرد و جامعه اینگونه می بودند، برای هنرمند، نویسنده و راوی شرایطِ مطلوبی حاصل میشد، که او آن را نوعی &amp;quot;خوشبختی در دست نیافتنی بودن&amp;quot; یا &amp;quot;مخفی بودن&amp;quot; می نامد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;انگیزه ی &lt;/strong&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;Flaneur&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;(فلانـور) در متونِ گناتسینو&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;یکی از مشخصه های برجسته در متونِ گناتسینو، پدیده ی &lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;Flaneur&lt;/span&gt; (فلانـور) است. &amp;nbsp;منظور از فلانور کسی ست که &amp;quot;بی هدف&amp;quot; (برای خود) در کوچه ها و خیابان می گردد، و آگاهانه و &lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;passiv&lt;/span&gt; (پاسیو) به مشاهده ی پدیده ها، انسانها و زندگیِ روزمره می پردازد. &amp;nbsp;پدیده ی &amp;quot;فلانور&amp;quot; که در قرن نوزدهم همزمان با بوجود آمدنِ شهرهای بزرگ در وجود آمده، در همان زمان در ادبیات نیز راه پیدا کرده، و موضوعی برای اندیشیدن می شود. &amp;nbsp;فلانور در کوچه ها و خیابانهای شهر به راه می افتد و بی هدف به گشت و گذار پرداخته، مشغولِ جمع آوریِ مشاهداتش از انسانها و پدیده ها میشود. &amp;nbsp;او خود را بی دغدغه و در عین حال آگاهانه به دستِ این مشاهداتِ واقعی و تجربه های گرد آمده می سپارد، و حتا اجازه میدهد که اندیشه ها و تاملاتِ پدیده شناسانه ـ فلسفیِ حاصل از این مشاهدات و تجربه ها او و افکارش را هدایت کنند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;نکته ی مهم و تعیین کننده در &amp;quot;هُنـرِ خود را در کوچه و خیابانها گُم (رها) کردن&amp;quot; آنست که، فلانور (مشاهده گر) در پروسه ی مشاهدات و تجربیاتش، نوعی &amp;quot;فاصله ی درونی&amp;quot; میانِ خود و موضوعِ موردِ مشاهده اش پدید آورده و آن را هماره حفظ میکند. &amp;nbsp;این فاصله به او ــ به عنوانِ کسی که تنها مشاهده میکند و از پدیده ی موردِ مشاهده اش جداست، یعنی جزیی از آن نیست ــ&amp;nbsp;این امکان را میدهد که او قادر شود در آن تجربه و مشاهده، از درون سهیم شود، &amp;nbsp;نه از بیرون. &amp;nbsp;بر این مبنا یک فلانور بهیچ وجه نمی خواهد درگیر موضوعِ &amp;nbsp;مورد مشاهده اش شده و در آن دخالت کند. &amp;nbsp;زیرا در آن صورت، یعنی به محض وارد شدن و شرکت در این مشاهدات، مجبور خواهد شد به یک نوع &amp;quot;عمل&amp;quot; و فعالیت دست زند، و در این صورت دیگر یک فلانور (مشاهده گر) نخواهد بود، بلکه خود به فاعل تبدیل می شود. &amp;nbsp;فلانور در تعریفِ خود هماره تنها مشاهده گر میماند و نقشی غیر فعال (پاسیو) دارد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;Walter Benjamin&lt;/span&gt; (والتر بنیامین) نیز در اﺜر منتشر نشده و ناتمامش که به &amp;quot;کتابِ پاساژ&amp;quot; (&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;Das Passagen-Werk&lt;/span&gt;) معروف است، از این موضوع استفاده کرده و از پدیده ی فلانور برای توصیفِ پاریسِ قرنِ نوزدهم بهره جویی میکند. &amp;nbsp;طبقِ برداشتهای امروزی، این گونه &amp;quot;مشاهده گری&amp;quot; در یک متروپل اروپاییِ ـ بخصوص در پاریس ـ در آن زمان و در قرنِ نوزدهم (در مقایسه با امروز) هنوز ممکن بود. &amp;nbsp;لیک در همان اوانِ قرنِ بیستم نیز شِکوه ی والتر بنیامین از آن است که، مشاهده گری و به اصطلاح &amp;quot;هُنـرِ خود را در کوچه و خیابانها گُم کردن&amp;quot; در شهرهای بزرگ دیگر ناممکن شده. &amp;nbsp;او در کتابی دیگر به نامِ: &amp;quot;دورانِ کودکی در برلن، حدودِ سالهای &lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;1900&lt;/span&gt;&amp;quot;&lt;strong&gt;&lt;sup&gt;4&lt;/sup&gt;&lt;/strong&gt; می نویسد: &amp;quot;نشناختنِ یک شهر و پیدانکردنِ آدرسها و راهها در آن، زیاد مهم نیست. &amp;nbsp;اما خود را در یک شهر گُم کردن، مثلِ آن زمان که انسان خود را در یک جنگل گُم میکند، نیاز به تعلیم و یادگیری دارد.&amp;quot;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;تجربیاتی که والتر بنیامین به عنوانِ یک فلانور در آن زمان، و در شهرهای بزرگِ آن زمان جمع آوری کرده، طبیعتا امروز دیگر به آن صورت امکان پذیر نیستند. &amp;nbsp;شهرهای بزرگِ امروزی امر مشاهده گری را ناممکن کرده اند، چرا که شهرها و خیابانهای امروز نیز ـ چون همه ی محصولاتِ دیگر ـ به محصولاتِ &amp;quot;یک دنیای اداره شده&amp;quot;، و تنها به مکانهایی تبدیل شده اند برای جا دادن و جا گرفتنِ ماشینها. &amp;nbsp;اماکنی &amp;quot;پُر از خالی&amp;quot;، مکانهایی که دیگر به هیچ روی به مشاهده گریِ در کوچه ها و خیابانهای شهرها، و به جمع آوریِ تجربیاتی ژرف و لذت بخش برای فلانورهایی ــ همزمان &amp;quot;حاضر&amp;quot; و &amp;quot;غایب&amp;quot; ــ از این دست دعوت نمی کنند. &amp;nbsp;منتقدانِ علمِ شهرسازیِ مدرن بدرستی به این نکته اشاره میکنند که امروز دیگر امکانِ به کوچه وخیابان رفتن، بدونِ آنکه مجبور به پول خرج کردن نباشیم، وجود ندارد. &amp;nbsp;هر آنجا که میشد روزی به مشاهده ی پدیده ها و نظاره ی زندگی و انسانها پرداخت، به مراکز خرید و &amp;quot;شُپینگ&amp;quot; (&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;shoppingcenter&lt;/span&gt;) تبدیل شده اند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;در چنین برهه ی تاریخی که وجودِ پدیده ی فلانور در شهرهای بزرگ هماره ناممکن تر میشود، تلاشِ گناتسینو همچنان بر آن است که، با وجودِ دانش بر واقعیتِ شهرهای امروزی، در گشت و گذارها و پیاده روی های بیشمارش در کوچه ها و خیابانهای شهرِ فرانکفورت، هنوز هم نجات بخشِ موجودیتِ یک فلانور در &amp;quot;امروز&amp;quot; و در زمانِ حال باشد، و نقشِ مهمِ فلانور در آگاه شدن (خودآگاهی) و آگاهی بخشیدن به جامعه در دنیای امروز را زنده نگه دارد.&amp;nbsp;از همین جاست که او تا امروز &amp;quot;بی هدف&amp;quot; در خیابانهای شهرِ فرانکفورت &amp;quot;می گردد&amp;quot;، و با دقتِ تمام از مشاهداتش یادداشت برمیدارد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;پرسشی که در این رابطه مطرح میشود اینست که، هدفِ نهاییِ گناتسینو از این همه مشاهدات چیست، و او با آنها چه میکند؟ &amp;nbsp;&amp;nbsp;برای این پرسش پاسخهای متفاوتی وجود دارند:&amp;nbsp;گناتسینو از طرفی بر آن است که از اُبژکت ها و پدیده های مورد مشاهده اش، برای توصیفِ خودِ آن پدیده ها نهایتِ استفاده را بکند، &amp;nbsp;و از طرفِ دیگر می خواهد (پدیده شناسانه) از مشاهداتش برای رسیدن به نتایجِ اجتماعی و سیاسیِ حاصل از این پدیده ها کمک بگیرد. &amp;nbsp;او همچنین این هدف را دنبال میکند که از این مشاهدات برای تجزیه و تحلیلِ شخصِ خود بهره جسته، و کشف کند، که پدیده ی موردِ مشاهده با خودِ او (با مشاهده گر) چه میکند، و موجبِ بوجود آمدنِ چه پدیده های دیگری در خودِ او میشود. &amp;nbsp;گناتسینو با پدیده ی موردِ مشاهده اش رابطه ای صرفا آزاد و غیرمستقیم دارد ــ یعنی از نزدیک، و بی هیچگونه دخالتی در آن، تنها ناظرِ آن است. &amp;nbsp;مشاهده ی این پدیده ها، تداعی گرِ پدیده ها، تصورات و افکارِ نوینِ دیگری در او میشوند، که خودِ اینها (این تصورات و افکارِ نوین) نیز بگونه ای آزاد و غیرمستقیم با یکدیگر در رابطه اند ــ&amp;nbsp;آنجا تصوری در وجود می آید، اینجا اندیشه ای ...&amp;nbsp;و اینها با هم، چگونگیِ ادامه، روند و جریانِ اندیشه را در او رقم میزنند، و تکامل و رشدِ افکار کنونی اش را باعث میشوند.&amp;nbsp;گناتسینو درِ رابطه ی آزادش با پدیده ها، به اندیشه های نوین تری در خود دست می یابد،&amp;nbsp;و خواننده ی گِناتسینو در نهایت به این نتیجه میرسد که تلاشِ او در واقع رسیدن به همه ی این اهداف با هم است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;شاید بهترین نتیجه ای که میتوان از مجموعه ی کارها و فعالیتهای ادبیِ گناتسینو در این راستا گرفت، این باشد که او واژه ی آلمانیِ &amp;nbsp;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;Gedankengang&lt;/span&gt; (گِدانکِن گانگ) را ــ &amp;nbsp;که از یک سو تلفیقی از واژه های &amp;quot;اندیشه&amp;quot; و &amp;quot;رفتن&amp;quot; است، &amp;nbsp;و از سوی دیگر به مفاهیمی چون: &amp;quot;گامِ (راهِ) اندیشه&amp;quot;، &amp;quot;مسیرِ (جریانِ یا روندِ) اندیشه&amp;quot; و یا &amp;quot;طرزِ راه گرفتنِ اندیشه&amp;quot; نزدیک است ــ &amp;nbsp;واقعا حرف به حرف و جزء به جزء برای خود جدی گرفته است.&amp;nbsp;در واقع او نهایتِ تلاشش را میکند ــ که با گشت و گذارها و مشاهداتش (به عبارتی با فلانور بودنش)، و در عینِ حال با اندیشه هایش ــ در به واقعیت تبدیل شدنِ واژه ای، که در آنِ واحد دربرگیرنده ی دو مفهومِ جامع &amp;quot;پیش رفتنِ اندیشه&amp;quot; و &amp;quot;چگونگیِ پیش رفتنِ اندیشه&amp;quot; میباشد، بطور جدی و کامل، جامه ی عمل بپوشاند:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;از آنجاست که گناتسینو به هنگامِ &amp;quot;رفتن&amp;quot;، &amp;quot;اندیشه&amp;quot; میکند، و از طرفِ دیگر و همزمان، همین اندیشه ها هستند که &amp;quot;روشِ رفتنش&amp;quot; را رقم می زنند، و قادرند رفتنی از نوعی دیگر و از میانِ اندیشه های دیگر را برای او ممکن سازند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;ویلهِلم گِناتسینو در سال &lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;2005&lt;/span&gt; میلادی به دریافتِ &amp;quot;جایزه ی ادبیِ بوشنِر&amp;quot;، &lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;Buechnerpreis&lt;/span&gt; (بوشنِر پرایز) ـــ &amp;nbsp;که یکی از مهمترین و بزرگترین جایزه های ادبیِ آلمان بشمار می آید &amp;nbsp;ـــ &amp;nbsp;ناﺋـل آمد، و دیگر از همین زمان بود که این نویسنده ی موشکاف، که همچنین یکی از مقاله نویسانِ مهم آلمان نیز بشمار می آید، بالاخره برای جمعی باز هم بزرگتر معروف و شناخته شد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;برای آشناییِ بهتر با افکارِ این نویسنده ی برجسته، متنِ زیر، که برگردانِ متنِ سخنرانیِ او به مناسبت دریافت جایزه ی ادبیِ دیگری، تحتِ نامِ &amp;quot;جایزه ی ادبیِ شهر برِمِن&amp;quot; &lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;(Bremer Literaturpreis)&lt;/span&gt; در سالِ &lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;1990&lt;/span&gt; در آلمان میباشد، را برای خوانندگانِ محترم برگزیده ام، و امیدوارم کمکی باشد ــ هر چند کوچک ــ در معرفیِ او به دوستدارانِ ادبیات. &amp;nbsp;این متن تحتِ نام: &amp;quot;فاصله&amp;nbsp;ــ&amp;nbsp;خریدنی نیست و در حراجی یافت نمی شود&amp;quot;&lt;strong&gt;&lt;sup&gt;5&lt;/sup&gt;&lt;/strong&gt; (&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;(Abstand gibt es nicht im Sonderangebot&lt;/span&gt;، مقاله ایست برگرفته از کتابِ دیگری از او، تحتِ عنوانِ: &amp;quot;توجه، در دستِ ساختمان&amp;quot; &lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;(Achtung Baustelle)&lt;/span&gt;. &amp;nbsp;این کتاب مجموعه ای ست از برخی از نوشته های جمع آوری شده ی گناتسینو در فرمِ مشاهدات و مقاله ها، که در سال &lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;1998&lt;/span&gt; در آلمان انتشار یافته است. &amp;nbsp;شاید قابلِ ذکر باشد که این مقاله قبل از چاپ در این کتاب، برای اولین بار در روزنامه ی &lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;Frankfurter Rundschau&lt;/span&gt; (فرانکفورتِر روندشاو) در تاریخِ سومِ فوریه &lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;1990&lt;/span&gt; به چاپ رسیده است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;فاصـله&amp;nbsp;ـــ&amp;nbsp;خریدنی نیست و در حراجی یافت نمی شود&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;ــ متنِ سخنرانیِ ویلهلم گِناتسینو به مناسبت دریافت جایزه ی ادبیِ شهر برِمِن ــ&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;Abstand gibt es nicht im Sonderangebot&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;- Dankrede Wilhelm Genazinos zum Bremer Literaturpreis -&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;برگردان: مـه نـاز طالبی طاری&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;در حین کار روی متنِ این تشکرنامه، در روزنامه ی &lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;Frankfurter Allgemeine Zeitung&lt;/span&gt; (فرانکفورتِر آلگِماینه تسایتونگ) به جمله ای برخوردم، که مرا به بطنِ موضوعِ مورد نظرم هدایت کرد. &amp;nbsp;این جمله می گوید: &amp;quot;عجز و ناتوانیِ یک فرد&lt;strong&gt;&lt;sup&gt;6&lt;/sup&gt;&lt;/strong&gt; به مرز تحمل ناپذیری میرسد.&amp;quot; &amp;nbsp;برای من جالب آن بود که این روزنامه توضیحی درباره ی این جمله نداده، و ظاهرا اصل را بر این میگذارد که، هر کس این جمله را بخواند، به هر حال چیزی در رابطه با آن در ذهنش تداعی خواهد شد. &amp;nbsp;چرا که بالاخره هر کس چیزی شبیه به نوعی آگاهی و دانشِ شخصی به عجز و ناتوانی دارد. &amp;nbsp;این جمله فرض را بر این میگذارد، که تک تکِ انسانها هنوز به نوعی با جمع در پیوند و ارتباطند. &amp;nbsp;واژه ی &amp;quot;به نوعی&amp;quot;، که در حالتِ عادی یک واژه ی غیر دقیق است، استثناﺋـا در اینجا دقیق میشود. &amp;nbsp;زیرا این خودِ &lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;'&lt;/span&gt;جمعِ&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;'&lt;/span&gt; به سختی قابل فهم و درک است، که ما را به احساس عجز مبتلا میکند، با انواع و اقسامِ گوناگونِ احساسِ عجز، هر نوعش را که بخواهید. &amp;nbsp;مثلا بعضی ها زمانی احساسِ درماندگی میکنند، که مجبورند شاهد ذهنیت ها و افکارِ ساده لوحانه ی تروریست هایمان باشند؛ &amp;nbsp;برخی دیگر عجز و ناتوانی را تقریبا هر روز احساس میکنند، زیرا مجبور به شنیدنِ نخست وزیری می شوند که در سخنوری درمانده است&lt;strong&gt;&lt;sup&gt;7&lt;/sup&gt;&lt;/strong&gt;. &amp;nbsp;برای عده ای دیگر کافیست که نیم ساعت در یکی از اُتوبان های آلمان در راه باشند، تا در مقابلِ باند خلافکارانی که اوقاتِ فراغتشان را در اتوبان ها می گذرانند، احساس عجز و ناتوانی کنند&lt;strong&gt;&lt;sup&gt;8&lt;/sup&gt;&lt;/strong&gt;، باندی که داﺋم در حال بزرگترشدن است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;یا شاید پرسش اینست که، شمارِ روزافزونی از افراد (فردها) اصلا بطور واقعی با جمع در پیوند و ارتباط نیستند؟ &amp;nbsp;آیا بیشترِ این افراد تعلق و پیوندشان به دیگران را تنها تظاهر میکنند؟ &amp;nbsp;چرا که شرایطی که آنها در آن بتوانند رابطه و پیوندشان با جمع و با اکثریت را حفظ کنند، را برایشان سخت کرده اند؟ &amp;nbsp;از شما میپرسم. &amp;nbsp;شاید این جمله ی &lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;Robert Walser&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;sup&gt;9&lt;/sup&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt; (&lt;/strong&gt;رُبِرت والزِر)، نویسنده ی سوﺋیسی را بشناسید، که میگوید: &amp;nbsp;&amp;quot;هیچکس حق ندارد در مقابلِ من آنگونه رفتار کند، که گویی مرا میشناسد.&amp;quot; &amp;nbsp;این جمله میانِ احساساتِ ما شکاف می اندازد. &amp;nbsp;از طرفی میخواهیم آن را تایید کنیم و همزمان تمایل داریم آن را رد کنیم و باطل بشماریم. &amp;nbsp;از یک طرف بهیچ وجه نمیخواهیم آنچنان حساس باشیم، که مجبور شویم به دیگران هشدار دهیم که ملاحظه ی حساسیتِ ما را بکنند، و از طرف دیگر تمایل داریم متذکر و یادآور شویم که ما، هر کدام از ما به تنهایی، بیشتر از آن هستیم که فقط نمونه ی بخصوصی از جمع و توده ی مردم قلمداد شویم. &amp;nbsp;به بیانِ مدرن: ما نمی خواهیم مثلِ دیگران (مثلِ بقیه) باشیم، و به آنچه که در حالِ حاضر بسیاری از این دیگران به آن باور دارند، یعنی به اینکه، تعریف و توضیحِ موجودِ انسان (فردِ انسان)&lt;strong&gt;&lt;sup&gt;6&lt;/sup&gt;&lt;/strong&gt; کامل شده و به پایان رسیده، باور داشته باشیم. &amp;nbsp;جمله ی رُبِرت والزِر به گسست و روابطِ شکاف برداشته در خودِ ما اشاره دارد. &amp;nbsp;ما از یک طرف میخواهیم از ویژه بودنِ خود و متفاوت بودن از دیگران خوشحال باشیم، اما در عین حال نمیخواهیم اجبارا با آن انگشت نما شده و جلب توجه کنیم. &amp;nbsp;مرکزِ هر شخصیت و فردیتی&lt;strong&gt;&lt;sup&gt;6&lt;/sup&gt;&lt;/strong&gt; در همین کشمکش و جدالِ درونی نهفته است. &amp;nbsp;ما در ظاهر خواستارِ حق و حقوق برای حریمِ خصوصیِ خود هستیم، اما در عینِ حال نمیخواهیم توضیح دهیم و بگوییم که محتوا و اجزای این حقوق، و جنبه های مثبتِ آنها برای ما کدامند. &amp;nbsp;حریمِ شخصی و خصوصی، امری محرمانه است؛ دقیقا بهمین دلیل هم منحصر به فرد&lt;strong&gt;&lt;sup&gt;6&lt;/sup&gt;&lt;/strong&gt; است. &amp;nbsp;اما با این وجود، آرزو و حسرتِ داشتنِ حریمِ خصوصیِ خود (مثل هر آرزوی دیگر) فورا ترسی در ما بوجود میآورد، که گویی برادرانه و تنگاتنگ با آن آرزو در هم تنیده است. &amp;nbsp;این ترس از آن است که، مبادا وقتی میخواهیم برای خودمان باشیم، ناچار شویم علیه دیگران فکری یا حتا کاری بکنیم، یعنی برای خود بودنمان به این معنا باشد که علیه دیگرانیم. &amp;nbsp;به بیانِ سیاسی: ما ترجیح میدهیم، ویژه بودن و شخصیت مان&lt;strong&gt;&lt;sup&gt;6&lt;/sup&gt;&lt;/strong&gt; را پنهان کنیم، چرا که نمیخواهیم خود را در مقابلِ اکثریت قرار دهیم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;کسی که این درگیری و کشمکشِ درونی را احساس می کند، اما قادر به تحمل آن نیست، به انسانهای بسیاری تعلق دارد که فقط بطور ناخواسته می توانند یک فرد باشند، برای خود و جدا از دیگران. &amp;nbsp;اینها علیه برتریِ قدرتِ تصوراتی میجنگند، که در اعماق وجود ما ریشه دارند، و حتا در خواب نیز ما را متقاعد میکنند، که تفاهم و توافق با دیگران، همیشه مهمتر از تفاهم با خودمان است. &amp;nbsp;یک نشانه ی مهم در این راستا آنست که، ما با کارها و آثارِ &lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;Juergen Habermas&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;sup&gt;10&lt;/sup&gt;&lt;/strong&gt; (یورگِن هابِرماس) و &lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;Niklas Luhmann&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;sup&gt;11&lt;/sup&gt;&lt;/strong&gt; (نیکلاس لومان) در آنِ واحد دو تـﺌوری اجتماعیِ نوین (برای جامعه و جمع) در دست داریم، لیکن دریغ از حتا یک تـﺌوری برای انسان (فرد) ــ هر چند هم یک تـﺌوری ناقص و ناکافی باشد. &amp;nbsp;اگر بخواهیم در بحث پیرامونِ آشفتگی و درهم ریختگیِ دردآورِ زندگان شرکت کنیم، مجبوریم به کتابهای &lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;Nietzsche&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;sup&gt;12&lt;/sup&gt;&lt;/strong&gt; (نیچه) و &lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;Freud&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;sup&gt;13&lt;/sup&gt;&lt;/strong&gt; (فرُوید) مراجعه کنیم، یعنی به آثار دو نویسنده ای که ـ در مورد اولی کمی بیشتر، و در مورد دومی کمی کمتر از ـ صد سال از عمرشان می گذرد. &amp;nbsp;این درحالیست که میتوان با اطمینان از این پیش فرض حرکت کرد که، پیچیدگیِ روزافزونِ زندگان، دقیقا به نسبتِ همان جامعه ای که در آنِ واحد با دو تـﺌوریِ جدید توضیح داده شده، محتاجِ درک و فهم است؛ جامعه ای که تک تکِ افراد (فردها) مجبور به زندگی در آن هستند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;علت تقدم داشتنِ جامعه ساده است: یافتنِ راهِ حل برای بوجودآوردنِ نظمی که اکثزیت به آن نیاز دارد، هم فوریتِ بیشتری دارد و هم ساده تر است. &amp;nbsp;به بیان سیاسی: یک جامعه را می توان در صورت لزوم مهار کرد، لیکن تک تکِ افرادِ آن را نه! &amp;nbsp;و از آنجا که تفاهم و توافق داشتن با دیگران بسیار ساده تر از تفاهم داشتن با خویشتن است؛ سیاستمداران، هنرمندان و ورزشکارانِ بسیاری وجود دارند، که به طرز فوق العاده ای با تماشاگرانشان تفاهم دارند، بدون اینکه هرگز به خود نزدیک، و با شخصِ خود مأنوس شده باشند. &amp;nbsp;حتا از ظاهرِ این استادانِ ماهر و مسلط بر تماشاگران به وضوح پیداست، که رضایتِ خاطرشان از اینکه میتوانند به همین سادگی در ارتباطشان با بسیاری از این دیگران، از چنگ خود بگریزند، و تازه برای این کارشان از آنها پاداش هم بگیرند (تشویق شوند)، چقدر زیاد است. &amp;nbsp;جامعه برای هر کسی که توافق با خودش را کم اهمیت تر از توافق با دیگران&amp;nbsp;بداند، کف می زند. &amp;nbsp;آن فردی که در این مورد نظر دیگری دارد را با کمال میل &amp;quot;از دنیا بی خبر&amp;quot; (&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;weltfremd&lt;/span&gt; ــ از دنیا بیگانه)&lt;strong&gt;&lt;sup&gt;14&lt;/sup&gt;&lt;/strong&gt; مینامیم. &amp;nbsp;مفهوم این &amp;quot;از دنیا بی خبری&amp;quot; (&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;Weltfremdheit&lt;/span&gt; ــ از دنیا بیگانگی)&lt;strong&gt;&lt;sup&gt;14&lt;/sup&gt;&lt;/strong&gt; را نزد ما کودکان نیز میدانند، گرچه هیچکدام از آنها نمی تواند توضیح دهد که، واژه های &amp;quot;دنیا&amp;quot; و &amp;quot;بیگانگی&amp;quot; هر کدام برای خود چه معنایی دارد. &amp;nbsp;این نتیجه ی یک نوع استفاده و کار بردِ صرفا تکنیکی از زبان است، روشِ استفاده ای از زبان، که در اصل به علامت و نشانه گذاری همواره نزدیکتر میشود، تا به درک و برداشتِ حسی از زبان. &amp;nbsp;برایِ &amp;quot;از دنیا بیگانگی&amp;quot; حتا یک واژه ی متضاد نیز وجود ندارد، گرچه هسته ی تضاد، به عبارتی تناقض و تضاد در انسان (فرد) ــ یعنی همان کشمکشها و جدالهای درونی ــ مدتهاست که برای توده ی مردم به یک بیماریِ همگانی تبدیل شده. &amp;nbsp;اما این بیماری ست که نمی تواند برای توده های مردم جالب باشد، زیرا نزدِ ما امرِ &amp;quot;باستان شناسیِ شخصِ خود&amp;quot;&lt;strong&gt;&lt;sup&gt;15&lt;/sup&gt;&lt;/strong&gt; و کار روی شخصِ خود، به عنوان یک امرِ نویددهنده و امیدبخش محسوب نمیشود؛ چرا که در آنصورت مجبور به کشفِ این نکته می شدیم که، ما در اعماقِ وجودِ خود موجوداتی هستیم که به سختی قابل تربیت اند. &amp;nbsp;با وجود اینکه هر روز راممان می کنند، اما همزمان دوباره وحشی می شویم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;بسیاری از آنهایی که موفق نمیشوند تزلزلِ &amp;quot;منِ&amp;quot; خود را به عنوان هسته و مرکزِ شخصیت و شخصِ خود بپذیرند، مسـﺌولیتِ دنیای درونیِ خود را به روحِ مرفه و راحت طلبِ جامعه واگذار می کنند. &amp;nbsp;روحی که دوست ندارد از هر آنچه که بتواند مولفه ها و مشخصه های یک فردِ تنها و مستقل&lt;strong&gt;&lt;sup&gt;6&lt;/sup&gt;&lt;/strong&gt; را تعیین کند، اصلاً چیزی بداند.&amp;nbsp;هر دولتی فرض را بر آن میگذارد که، ما یا به همدیگر شبیه هستیم، و یا اینکه اصلاً کاملا یکسانیم. &amp;nbsp;و این موجب وحشت ما نمیشود، که این پیش فرض ــ که بنابر آن ما به هم شبیه، یا حتا یکسانیم ــ بارها و بکرات به یک وخامتِ عینی و بحرانِ واقعی در روابط میانِ ما منجر شده است. &amp;nbsp;هر آنجا که از تعدادی انسان جمعیتی تشکیل، و از آنها گروهی ساخته میشود، حتا در آن تجمع ها و گروههایی که بوجود آمدنشان با حُسنِ نیت همراه بوده، ایده و اندیشه ی گروه گرایی نهفته است. &amp;nbsp;و از آنجا که بسیاری داوطلبانه به گروهها و کانونهای مصنوعی میگریزند، سال به سال، این ادعا که: &amp;quot;هر یک فرد به تنهایی بی همتا و بی نظیر است&amp;quot;، به مراتب مشکل تر میشود.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;هیچکس به ما نمی گوید که در جامعه ی امروزی، دیگر چگونه تصوری میتوان از فردیت&lt;strong&gt;&lt;sup&gt;6&lt;/sup&gt;&lt;/strong&gt;، از شخصیت (انسان بودن)، و از داشتنِ حریمِ خصوصی داشت، و چگونه باید به اینها اندیشید. &amp;nbsp;همراهانِ زندگیِ اجتماعیِ ما، یعنی رسانه های گروهی، کمکی در این مورد به ما نمی کنند، &amp;nbsp;بر عکس. &amp;nbsp;آنها همچنان بیشتر و بیشتر بخشی از آن چیزی می شوند که ما می بایست در مقابلِ آن از خود حفاظت کرده، از آن مصون بمانیم. &amp;nbsp;موفقیتِ &amp;quot;صنعتِ فرهنگ&amp;quot;&lt;strong&gt;&lt;sup&gt;3&lt;/sup&gt;&lt;/strong&gt; چشمگیر و پیروزمندانه است: &amp;nbsp;این &amp;quot;صنعت&amp;quot; به هدفِ خود رسیده و کاری کرده که انسانها دیگر موردِ توجه خود نبوده و برای خود جالب نیستند. &amp;nbsp;مسخره کردن، وسیله ی سرگرمی و تفنن شده است. &amp;nbsp;من هیچ گروه یا کانونی ــ احزاب که دیگر هیچ ــ نمی بینم که یک فرد را جدی بگیرد. &amp;nbsp;به گمانِ من، اینجاست که اهمیت و نقشِ ادبیات روشن می شود، اینجا جای ادبیات است. &amp;nbsp;هرآنکس که میخواند و بخصوص هر کس که مینویسد، به نظمی پایبند است که تکنیکرهای پیشرفته ی جامعه آن را دیروزی و مغلوب تلقی میکنند، نظمی که بنابر آن: تنها کسی قادر است دیگران را بفهمد، که قبلاً خود را به اندازه ی کافی فهمیده و با خودش در تفاهم بوده باشد. &amp;nbsp;آنکس که مینویسد و آنکس که می خواند، یک واحد را تشکیل می دهند. &amp;nbsp;اشتیاق و عشقی که آنها را بهم پیوند میدهد، عشق به بیانِ آن چیزی است، که تنها پس از &amp;quot;زبانی شدنش&amp;quot;، پس از تبدیل شدنش به زبان و واژه است، که در وجود می آید. &amp;nbsp;کسی که پیوسته و پیگیر میخواند یا مینویسد، میتواند در مقابلِ ادعای حقانیت و توقعِ جامعه از او، که تلاش در یکسان کردنِ همه ی انسانها دارد و میخواهد او را نیز مجبور کند که تنها یکی باشد مثلِ بقیه، ایستادگی و مقاومت کند؛ &amp;nbsp;بنا بر ادعای جامعه، می توانند اشخاص یا حتا اداراتی وجود داشته باشند، که درباره ی او ــ یعنی آنکه میخواند، آنکه خودش را با خود به تفاهم میرساند ــ بهتر اطلاع دارند، تا او از خودش. &amp;nbsp;این در حالیست که خودآگاهیِ او (دانش و آگاهیِ او از خودش) از هر ادعای آگاهی و دانشِ غریبه ای درباره ی او، بالاتر و برتر است: &amp;nbsp;در این خودآگاهی نیروی جاذبه ی فردیت و شخصیتش نهفته است، نیرویی که در حالِ حاضر هیچ چیزِ دیگری نیست، جز داشتنِ یقین و اطمینان به وجودِ یک &amp;quot;فاصله&amp;quot;. &amp;nbsp;این فاصله خریدنی نیست و در حراجی یافت نمیشود. &amp;nbsp;هر کس بخواهد از این فاصله برای خود استفاده و نفعی ببرد، باید خودش آن را بیاموزد و بدست آوَرَد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;من این جمله ی ربرت والزر، که شاید الآن به ما نزدیکتر شده، و بنظرمان روشن تر برسد را تکرار می کنم: &amp;nbsp;&amp;quot;هیچکس حق ندارد در مقابلِ من آنگونه رفتار کند، که گویی مرا می شناسد.&amp;quot; &amp;nbsp;این جمله نتیجه ی نوعی مراوده و رابطه ی نیشدار و گزنده با جامعه است، میخواهد به جامعه صدمه بزند، مجروحش کند. &amp;nbsp;جمله میخواهد باِ تامل و درنگ، به عنوان تردید و اعتراض نسبت به جامعه، به درونِ آن بازگردد و او (جامعه) را درباره ی یک بخش از وقاحت و انتظارهای بیجایش (ادعای حقانیتش) روشن و آگاه کند. &amp;nbsp;طبیعتا جامعه ای که دو هزار سال است، گوشش سنگین است، هیچ اعتنایی به این جمله نمی کند. &amp;nbsp;این کَر بودنِ جامعه باید ما را در حمایت از فرد و انسان یاری داده و مصمم ترمان کند، تا واژه ها و جمله های هر چه بیشتر و جدیدتری درباره ی &amp;quot;خودِ&amp;quot; این انسان در اختیارِ او بگذاریم؛ &amp;nbsp;انسانی که تلاش در به پایان بردنِ توضیحش بی نتیجه خواهد ماند، چراکه او اصلا قابل توضیح نیست. &amp;nbsp;همانند هر اشتیاق و آرزوی دیگر، آرزو و اشتیاق به &amp;quot;بیان کردن&amp;quot; و قدرتِ بیان داشتن نیز، از هدف و موضوعِ بحث خود بس فراتر میرود، چرا که این در طبیعتِ هر آرزو نهفته، که از مرزهای خود فراتر راه گیرد و هماره بیشتر بخواهد. &amp;nbsp;برای آنکه یک فرد نزد خود آزاد باشد ــ بتواند خود را یک انسانِ آزاد بداند ــ می بایست همواره از قدرتِ بیانِ هر چه بیشتر برخوردار و بهره مند شود، بیشتر از آنچه که عملاً مورد نیازش است. &amp;nbsp;چرا که تنها هنگامی که حقیقت های متفاوت و بسیاری درباره ی ما موجود و در گردش و جریان باشند است که ــ برای لحظاتی هم که شده ــ احساسِ غربت نخواهیم کرد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;بیاد بیاوریم شرایطی را که کودکان سخن گفتن می آموزند. &amp;nbsp;در ابتدا تنها صداهایی تولید و خلق میکنند که ترکیب ها و ساخت های صوتیِ تصادفی و اتفاقی هستند، این یک زبانِ خصوصی ست که ما آن را نمی فهمیم. &amp;nbsp;این همان زبانی ست که کودک را بیشتر و بیشتر به یک واقعه ی مهم و مرکزی، یعنی به کاربردِ درست از زبان، نزدیک و هدایت می کند. &amp;nbsp;پس از آن، تک تک کلماتی ساخته می شوند، که کودک بخشی از آنها را درست و بخشی دیگر را اشتباه ادا (تلفظ) می کند. &amp;nbsp;و سپس روزی فرا می رسد که کودک میتواند اولین جمله ی بهم مرتبطش ــ که به لحاظِ دستورزبانی نیز درست است ــ را ساخته و آن را ادا کند (بگوید). &amp;nbsp;غالبِ اوقات بزرگترها به هنگامِ این &amp;quot;اجرای نخستینِ&amp;quot; در کنارِ کودک هستند و میتوانند اهمیتِ آن را بدرستی ارزیابی کنند؛ شگفت زده و خشنود ابرازِ احساسات کنند، هورا بکشند و کف بزنند. &amp;nbsp;این تحسین و ستایش کاملا مُوَجه و بجاست، زیرا کودک بخشی از وجودِ خود (&amp;quot;منِ&amp;quot; خود) را خلق کرده است. &amp;nbsp;مهم آن لحظه ی یکپارچگی و وحدتِ ناگهانیِ درونی است، که در همان بیانِ موفقِ &amp;quot;خود&amp;quot;ش، به عبارتی در بیان و بیرونی کردنِ درونش نهفته است. &amp;nbsp;کودک یک واقعه ی درونی را به بیرون انتقال داده و در حین آن برای لحظاتی یک &amp;quot;شخص&amp;quot; شده، و از همینجا شروع میکند به فردیتش دست یابد. &amp;nbsp;اولین جمله ی بیان شده یک آفرینشِ مهم و زیباست، اثرِ هنریِ یک کودک است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;گر چه هر انسانی که سخن گفتن را آموخته، از درون این تجربه ی معجزه آسا و بی نظیر گذشته است، لیکن اکثر انسانها خیلی سریع خوشحالی و شادی که این اثر هنری فراهم آورده را فراموش می کنند. &amp;nbsp;این حیرت آور و عجیب است که چرا تعداد بسیار زیادی، در واقع اکثریت انسانها، هنگامی که بزرگ می شوند، ناگهان فکر می کنند که دیگر به اندازه ی کافی کلمه و جمله آموخته اند و از کارِ فکری و اندیشیدن، پیش از موعد دست کشیده، آن را قطع کرده و ناتمام میگذارند. &amp;nbsp;علتِ این کارشان اینست که، قربانیانِ نظمِ خویش و نظمِ &amp;quot;ما&amp;quot; هستند: &amp;nbsp;چرا که تفاهم و توافق با دیگران به نظرشان ضروری تر جلوه می کند و حقِ تقدم دارد. &amp;nbsp;این انسانها خیلی زود شروع میکنند مثل اعضای کامپیوتری شده ی یک سازمانِ توافقی ـ تفاهمی رفتار کنند. &amp;nbsp;سازمانی که در آن صحبت کردن و گفتگو نباید از حدِ تبادلِ نظر درباره ی فرمولها و چیپ ها (&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;chips&lt;/span&gt;) تجاوز کرده و فراتر رود. &amp;nbsp;اینها موفق شده اند؛ &amp;nbsp;و خطرِ اینکه مبادا &amp;quot;از دنیا بی خبر&amp;quot; و یا نامعقول قلمداد شوند، موقتا از سرشان گذشته است.&amp;nbsp;اما این انسانها اشتباهی مرتکب شده اند که هرگز اینچنین خانمان برانداز نبوده که امروز هست. &amp;nbsp;از آنجا که اینها تجزیه و تحلیلِ خود، تحقیق و پژوهش درباره ی شخصِ خود، که در آن فتوحات و پیشرفتهای زبانیِ کودک، آنگونه عالی و بی نظیر آغاز شده بود، را پیش از موعد قطع میکنند، قاعدتا برای همیشه ارتباط و تماسِ خود با ادامه و گسترشِ آن فتوحاتِ زبانی ــ که هر کس خود موظف به بدست آوردنشان است ــ را گُم میکنند و از دست میدهند. &amp;nbsp;این آن فتوحاتی هستند که در واقع بر ما روشن و آشکار می کنند که ارزشِ زندگی کردن در چیست: &amp;nbsp;در تصوراتِ درونیِ ما، در ارزش قاﺌل بودن، در استراتژیها و دست آوردهایمان در مسیر زندگیِ شخصی، و در کشفِ چیزهایی که در امروز و در فردا متناسب و فراخور حالمان هستند و خواهند بود. &amp;nbsp;به فردیت و شخصیتِ خود، تنها در تفاوت و اختلاف است که دست خواهیم یافت. &amp;nbsp;تفاوت و اختلاف به معنای دورشدن و فاصله گرفتن از دیگران. &amp;nbsp;در اینصورت است که دیگر هر آنچه که یک انسان انجام بدهد یا ندهد، همه ی اقدامها و فعالیتهای انسانی که بیشتر به خودش میپردازد تا به دیگران، برای این دیگران همیشه قابلِ فهم و درک نخواهد بود. &amp;nbsp;پروسه ی دستیابی به استقلالِ فرد و رسیدن به فردیت و شخصیتش&lt;strong&gt;&lt;sup&gt;6&lt;/sup&gt;&lt;/strong&gt; در خدمتِ آنست که این شخصِ فعال و اقدام گر با خودش در تفاهم باشد، نه به این معنا که دیگران جایگاهِ او را توضیح دهند و تعریفش کنند. &amp;nbsp;تحتِ گرایشِ حاکم، که گرایش به گسست و پراکندگیِ مطلق است، این فاصله، این تفاوت و اختلاف داشتن با دیگران، این (اصطلاحا) اُپوزیسیونِ خصوصی ــ که به لحاظِ استتیک این امکان را فراهم میکند که از هر کدام از ما برداشتهای حسیِ متفاوت و دیگرگونه ای شود ــ شاید امروز تنها امکانی است که از طریقِ آن میتوانیم یک بخش از &amp;quot;منِ اشغال شده&amp;quot; و آسیب دیده ی &amp;quot;خود&amp;quot;مان را دیگر بار به تصرف خود درآوریم و به دستِ خود گیریم. &amp;nbsp;این اُپوزیسیون، به این دلیل که اهدافی دست نایافتنی یا نابجا و نامناسب را دنبال می کند نیست که خصوصی ست، &amp;nbsp;بلکه خصوصی بودنش از آن جهت است که، باید از خود در مقابل تمسخر و بی ارزش کردن، در مقابلِ تحقیر از جانبِ آنها، که در اصل ضرورتِ بوجود آمدنِ این اُپوزیسیون را باعث میشوند، محافظت و مراقبت کند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;اُپوزیسیونِ خصوصی از بازیهایی چون پنهان کاری، از تفاوت و اختلاف با آنچه &amp;quot;معمول&amp;quot; است، از پرهیز و اجتناب، و از فرار و گریز تشکیل شده است. &amp;nbsp;اینها بازیهایی هستند که قواعد و چگونگیِ پیشرفتشان را می بایست خود ما تعیین کرده و بیافرینیم ـ درست همانند آن زمان (دورانِ کودکی) که اولین جمله را خلق کردیم. &amp;nbsp;این بازیها بی خطرند. &amp;nbsp;هیچکس قصد ندارد خود را کاملاً مخفی کند؛ &amp;nbsp;ما همیشه می خواهیم فقط بطور موقتی تنها باشیم، همچنین نمیخواهیم به کُل و برای همیشه فرار کنیم. &amp;nbsp;میخواهیم پس از گذشتِ مدت زمانی دوباره بازگردیم. &amp;nbsp;اما در این مانوورهای مخفی شدن و دوباره بازگشتن، برای مثال این امرِ مهم را تجربه میکنیم که می بایست همیشه هردو امکان برای ما در دسترس و قابل انتخاب باشند: &amp;nbsp;شبیه بودن و اختلاف داشتن، بهم نزدیک شدن و یکدیگر را دفع کردن، نزدیکی و دوری، پیوند و جدایی.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;در نمودِ همین فرارِ موقتی است که قید و شرطمان نسبت به جامعه؛ شک، تامل و درنگِ درونی مان در این رابطه ساخته و پرداخته می شود. &amp;nbsp;این همان تردید و تاملی ست که &amp;quot;منِ&amp;quot; ما به آن نیاز دارد، تا بتواند از ما اشخاصِ مستقل و با اعتماد به نفس بسازد. &amp;nbsp;تنها این گونه است که میتوانیم به کریستالها و گوهرِ &amp;quot;منِ&amp;quot; خویش دست یابیم و آنها را ببینیم. &amp;nbsp;گوهرهایی که از کند و کاو و جستجو در پیِ کشف آنها، هرگز نباید منصرف شد و چشم پوشید. &amp;nbsp;اُپوزیسیونِ خصوصی یک بازیِ جدی است، که ما را برای لحظاتی به احساسی درونی در بی رقیب بودن و منتقد نداشتن بازمیگرداند، و این چیزی است که در واژه ی آزادی همواره به آن نیـز اندیشیده شده است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;پانوشت ها:&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;1 ـ&lt;/strong&gt; &amp;nbsp;واژه ی &amp;quot;آبشافِل&amp;quot; در واقع در زبانِ آلمانی وجود ندارد و تنها کلمه ایست که میخواهد تداعی گرِ واژه ی (زیش آبشافِن) &lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;sich abschaffen&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;،&lt;/strong&gt; که در یکی از لهجه های جنوبِ آلمان به معنای &amp;quot;کارِ زیاد کردن&amp;quot; است، باشد. اِسمِ مصدرِاین فعل (زیش آبشافِن) &lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;sich Abschaffen&lt;/span&gt;، به معنای &amp;quot;خود را نابود کردن&amp;quot;، و (آبشافن) &lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;Abschaffen&lt;/span&gt; به تنهایی به معنی &amp;quot;نابود کردن&amp;quot;، &amp;quot;از میان برداشتن&amp;quot; و &amp;quot;برانداختن&amp;quot; است. ظاهرا گِناتسینو در انتخابِ عنوانِ کتابش همه ی این مفاهیم را مد نظر داشته. واژه ی &amp;quot;تریلوگی&amp;quot; (&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;Trilogie&lt;/span&gt;) نیز از آنجاست که، این اثر شاملِ سه رُمان (سه جلد) است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;2 ـ&lt;/strong&gt; &amp;nbsp;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;Frankfurter Schule&lt;/span&gt; (مکتب فرانکفورت)،یکی از مکاتب فلسفیِ مدرن است و از آنجهت به مکتب فرانکفورت معروف شده که پایه گذاران آلمانی اش آن را (در قرن بیستم) در دانشگاه شهر فرانکفورت بوجود آورده اند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;3 ـ&lt;/strong&gt; &amp;nbsp;&amp;quot;صنعتِ فرهنگ&amp;quot; &lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;(Kulturindustrie)&lt;/span&gt; اصطلاحی ست که آن را تـﺌودور و. آدورنو (&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;(Theodor W. Adorno (1903-1969)&lt;/span&gt; و ماکس هورکهایمِر &lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&amp;nbsp;(Max Horkheimer (1895-1973))&lt;/span&gt; دو فیلسوفِ معاصر و معروفِ آلمانی و پایه گذارانِ مکتبِ فلسفیِ فرانکفورت، در دهه ی سی اُمِ سده ی بیستم وارد بحثهای فلسفی کردند. منظور از این اصطلاح، بازرگانی ـ تجاری شدنِ فرهنگ و بدینوسیله سطحی و تهی شدن آن از مفهومِ اصلیِ خود است، که همانند بسیاری ارزشهای دیگر، بخصوص در جوامع صنعتی، صرفاً به پدیده ای منفعت جویانه تبدیل شده است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;در برگردانِ این اصطلاح (&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;Kulturindustrie/ culture industry&lt;/span&gt;) به فارسی از فرهنگِ علومِ انسانیِ (انگلیسی ـ فارسی) داریوش آشوری بهره گیری شده است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;4 ـ&lt;/strong&gt; &amp;nbsp;عنوانِ آلمانیِ این کتابِ بنیامین: &lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&amp;bdquo;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;Berliner Kindheit um neunzehnhundert&amp;ldquo;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;5 ـ&lt;/strong&gt; &amp;nbsp;در برگردانِ عنوانِ مقاله ی گناتسینو (&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;Abstand gibt es nicht im Sonderangebot&lt;/span&gt;)، اصطلاحِ &amp;quot;خریدنی نیست&amp;quot; در واقع وجود نداشته، و انتخابِ مترجم است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;6 ـ&lt;/strong&gt; &amp;nbsp;واژه های &lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;der einzelner, das Individuum, das Subjekt&lt;/span&gt;، &amp;quot;یک نفر تنها، یک فرد (به تنهایی)&amp;quot;، &amp;quot;موجود (فرد)ِ مستقل، یک فردِ انسان به تنهایی&amp;quot;، &amp;quot;انسان یا فرد (با در نظر گرفتنِ شخصیتِ او)&amp;quot; و ...، همچنین اسم ها و صفتهای ساخته شده از آنها (&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;die Individuation, die Subjektivitaet, die Individualitaet, die Subjektivierung, die Individualisierung, subjektiv, individuell, etc. &amp;hellip;&lt;/