و من در لفافهى قطع نامهى میتینگ بزرگ متولد شدم
تا با مردم اعماق بجوشم و با وصلهى زمانم پیوند یابم
تا به سان سوزنى فرو روم و برآیم
و لحاف پارهى آسمانهاىنامتحد را به یک دیگر وصله زنم
تا مردم چشم تاریخ را بر کلمهى همه دیوانها حک کنم -
مردمى که من دوست مىدارم
سهمناکتر از بیشترین عشقى که هرگز داشتهام -(١)
این لحن شاعرى است که پس از بازیافت خویش، انسان و خویشتن و معشوق را در مبارزه و عشق ستوده است. و ترکیب «انسان، مبارزه، شاعر، عشق» را به رغم نمودهاى چندگانهاش، واحدى تجزیه ناپذیر شناخته است، که هویتى اساسا حماسى - غنایى را در شعر پدید مىآورد.
انسان سیاسى در لحظهى ستیز
شاملو عشق به انسان را در عرصهى مبارزهى سیاسى در یافته است. او بنا به تاکید خویش در اشعارش، پیش از ورود به عرصهى مبارزه، به مسالهى «انسان» و ارزش همبستگى بشرى واقف نبوده است. اما از آن پس، با توجه به زندگى و مرگ انسانهاى بزرگى که هدف زندگى و مرگشان، آزادى و دادگرى و پاسدارى از شان و شرف آدمى بوده است، شعرش را وقف ستایش انسان، به ویژه ستایش نخبگان کرده است.
به همین سبب انسان، در شعر او، وجههاى ویژه و رنگى مشخص به خود گرفته است که از مرکز نگاه تا گسترهى چشم اندازش را در بردارد. و پیش از هر چیز نشان آن است که یک انسان سیاسى است.
دیدگاه او از مرکز مبارزهى انسان بر آمده، و بر آن متمرکز مانده است. و اگر افت و خیزى داشته است نیز بر همان محور بودهاست. در نتیجه در ذهن او مفهوم انسان از مفهوم مبارزهى سیاسى گسست ناپذیر مانده است.
اما مبارزهىسیاسى واقعى در جامعهى استبداد زدهى ما، همواره و خواه ناخواه درگیر و بیان گر لحظهى ستیز نیز بوده است. لحظهاى که از رویارویى نهایى با دشمن پدید مىآید، یا در آن تحقق مىیابد. و تبلور تضادهاى آشتى ناپذیر در موقعیت معین و نهایى است. فرهنگ مبارزهى معاصر، مفاهیم و ارزشها و گزینشها و گرایشهاى معینى را در خود معنى کرده است که زائیدهى موقعیت معاصر بوده است. موقعیتى که همواره در فاصلهى کوتاه نبرد تحقق یافته است، ویژگىهاى هر اندیشه و اندیشمند سیاسى را به ناگزیر در چنین فاصلهاى معین کرده است.
این جا «اپوزیسیون» در معناى مخالف سیاسى، و گروه بندى بر مبناى بحث و راى و نظر وجود نداشته است.
این جا کشور مبارزات خونین بوده است. مبارزاتى که اگر از بابت حرکتهاى جمعى ناپیوسته و از هم گسسته بوده، از بابت مقاومتهاى فردى همواره و مدام بوده است. هر کس یا هر گروه که به مبارزه پرداخته، با مجموعهاى از عوامل و اسباب ذهنى و عینى رو به رو بوده که ماشین سرکوب و تسلط نظامى و سیاسى دیکتاتورى را پدید مىآورده است. هر گونه ناراحتى و نارضایتى فعال و اعتراض و عصیان، تعبیر واحدى مىیافته است، از این رو یا اساسا به فعالیت در نمىآمده، یا که مقابلهى خشن دستگاه سرکوب را در پى داشته است. براى عصیان و طغیان یک راه بیشتر باقى نمىمانده است، و آن نیز غالبا راهى کوتاه بوده است که چه در شهر و چه در روستا به خون مىپیوسته است. از این رو مفهوم سیاست، مبارزه و انسان، از مفهوم «ستیز» جدایى ناپذیر مانده است. در این میان هر گونه «ستیز» نیز مبارزه تعبیر مىشده است. «ستیز» با دیکتاتورى یا با عوامل آن، حتا گاه از هر بابتى و به هر علتى، چه از دیدگاه سنتى و چه از دیدگاهى پیشرو، خود وسیلهاى مىشده است براى برانگیخته شدن احساسات موافق، و گاه به همدلىهاى شدید با افرادى مىانجامیده است که صرفا «یاغى» بودهاند.
بدین ترتیب «ستیز» امکان آن را مىیافته است که به «ارزش» اساسى زندگى تبدیل شود، و خود محک و معیار خوب و بد، و انسان خوب و انسان بد و پیشرو (آوانگارد) و پسرو گردد.
از این جاست که هم «موقعیت سیاسى» ویژه، یا هنگامهى قهرمانى، که برآمدمبارزه است، یک عامل اصلى در دستگاه ارزش گذارى و نگرش انسانى مىشود. و هم «فعالیت سیاسى» ویژه، یا عمل کرد قهرمانان آوانگارد، مبنا و محل اصلى ارزش گذارى مىگردد. و طبعا و بسته به نوع مبارزه، این هنگامهى قهرمانى و یا عمل کرد قهرمانان، وجوه عمومى و جمعى یا فردى ویژه به خود مىگیرد. اما به رغم این وجوه مختلف یک امر محرز است، و آن این است که هویت آدمى نخست در موقعیت سیاسى، و سپس با فعالیت سیاسى گره مىخورد. موقعیت سیاسى انتظار پدید آمدن لحظهى نهایى ستیز براى پیروزى را در مرکز ذهن قرار مىدهد، و فعالیت سیاسى، گرایش به انسان یا انسانهاى قهرمان، پیشرو و ستیزنده و عملگرا، و در نتیجه با عظمت را پدید مىآوردـ و سرانجام آن لحظهى نهایى و تعیین کننده و قطعى و قاطع مرگ و زندگى، مبناى صف بندى و تقسیم، یعنى پذیرش و انکار، یا دوست و دشمن، یا آفرین و نفرین مىگردد.
از این دیدگاه، لحظهى رویارویى، لحظهى تعیین و یا شکل گیرى گرایش و ارزش انسانى است. هنگام مناسبى است براى دگرگونى روحیات و عقاید و روشهاى زندگى. انسان مطلوب چنان کسى است که قادر باشد خود را در چنین لحظهاى اثبات کندـ هم چنان که شاملو نیز خود، در چنین لحظهاى خویشتن را اثبات کرده است. و مفهوم انسان سیاسى را در لحظهى قطعى و ستیز و همهى تبعاتش، دریافته و برگزیده است. در نتیجه شعر او نیز به ارزیابى و ارزش دهى به او پرداخته است.
حلقههاى به هم پیوستهى این نگرش و گزینش، در ضرورتها و پى آمدهایى تکمیل شده است که از آنها به راستى گریز یا گزیرى نبوده است. در نتیجه و طبعا نیز، چنان که خواهیم دید، از مشخصات گرایشهاى آوانگارد که در چنین هنگامههایى شکل مىگیرد، بى نصیب نمانده است. به هر حال در این نگرش و گزینش ناگزیر، میان گفتن «آرى» و «نه» یک انتخاب بیشتر وجود ندارد. این هم نشان و نمودار ظرفیت انسانى است، و هم محک و معیار هویت اوست. خواه قهرمان این گزینش یک فرد باشد، خواه یک گروه یا همهى مردم.
این سوى پذیرش، پاک و آرمانى و منزه و متعالى و شایسته است، و آن سوى، ناپاک و پست و حقیر و بى ارزش و ناشایست. و هر کس آن سوست از این سو بیگانه است. و هر کس به یکى گراییده، در تحلیل نهایى خصم آن دیگرى است. خط فارقى همواره میان این سو و آن سو کشیده شده است. خط حق و باطل. خط آزادى و استبدادـ خط شرف و بى شرفى. خط اعتلا و ابتذال. خط رشد و زوال. خط امانت و خیانت، خط عظمت و حقارت. و این همه از بابتى خط سفید و سیاه کردن یا بودن هستى، جامعه و انسان. پیداست که هر کس خط عظمت و قهرمانى و مبارزه و شرف را برگزیده، به ناگزیر با خط مقابل بر سر ستیز است. پس تن در دادن به هر گونه انعطاف یا سستى و لرزش و یا حتا هر گونه درنگ و تاملى، نیز نه تنها بى معنا، که دور از شخصیت آدمى است.
آن لحظه و آن موقعیت عمل، آدمى را یا این سوى خط قرار مىدهد، یا آن سوى. موقعیت ستیز میان دیکتاتورى و ستیزندگان، سبب مىشودکه هیچ امکان دیگرى در میانه نماندـ یا به اردوى استبداد باید پیوست، یا به اردوى آزادى. یا با قهرمانان باید بود، یا با دژخیمان. ستایش قهرمان، ستایش ستیز است. و ستایش ستیز ستایش ارزشها و عظمتهاى انسانى است. و این خود به معنى انکار دشمن، نکوهش انفعال و بى عملى، و نفى ابتذال است.
در این گونه تحلیل نهایى، هر موقعیتى مستقیما و به سادگى با موقعیت کلى و نهایى جامعه گره مىخورد، و جاى آن مىنشیندـ هر فرد یا گروهى تراز و ترازوى چنین موقعیتى مىگرددـ و این داورى گاه به ناگزیر چندان سخت و نهایى نگر و مطلق و منزه طلبانه مىشود که مىپندارد اگر کسى یا گروهى قهرمان یا ستایش گر قهرمانى نباشد، پس بى تردید آب به آسیاب دشمن مىریزد. یا اگر هم دست بالا هم دست دشمن تصور نشود، کسى یا گروهى است که شان انسانى خویش را به تمامى از خود سلب کرده است.
دوره بندى
زنجیرهى نگرش و گزینش شاملو، چهار دوره از گرایش به انسان را به هم پیوسته است. و هر یک از این دوره ها را به تبع از نوسان «زمان» و محتواى آن، به رنگى و کیفیتى در آورده است. اما آنچه در تمام دورهها ثابت مانده است، همان اصل ترکیب نهایى، «انسان، مبارزه، شاعر، عشق» است. ضمنا تاکید مىکنم که شناختن هر دوره با وجه بارز خاص آن، بدان معنا نیست که در هر دوره از تنشها و واکنشهاى درونى دیگر خبرى نیست. بلکه مقصود این است که در هر دوره به رغم اضطرابها و بیم و امیدها و شک و یقینهاى مختلف و فغان و فریادها، یک حالت عمده در گرایش ذهنى بر همه چیره است:
١- دورهى بازیافت انسان در عرصهى مبارزه و لحظهى ستیز. این دورهاى است که از «جذب» که از روند گرایش به انسان و درک حضور و شان او و خویشتن شاعر خبر مىدهدـ و آمیزهاىاز: اندیشه هاى عظمت طلبانه و قهرمانى است.
٢- دورهى تثبیت گرایش که زمان آبدیدگى نیز هست. همچنان که دورهى ارزیابى هر کس و هر چیز به یارى محک و معیارهاى قاطع و قطعى است. این دوره را مىتوان به دو مرحله بخش کرد:
الف- مرحلهى تداوم گرایش، و طرح ارزشهاى بزرگ همبستگى و عظمت گرایى انسان. این مرحله که تا نیمههاى دههى سى ادامه دارد، جنبه هاى گوناگونى از ارزشهاى عام انسانى، حفظ و حراست قهرمانانهاز آنها را، چه در فضاى مبارزه و چه در موقعیت شکست، تصویر مىکند.
ب- مرحلهى آشکار شدن تاثیر روزافزون شکست بر گرایش به انسان. سال بد آغاز مىشود. و پى آمدهایش چهرهى مبارزان را در هالهاى از اندوه فرو مىبرد. به موازات آن، عشق از میدان به خانه مىگراید، و نضج مىگیرد. عوارض فرهنگى «نفى» مجال مساعد مىیابد، اما انسان و قهرمان مصون از تباهى، از میدان خالى جامعهى در حال تباه شدن، رنج مىبردـ کم کم «مسلک» و اعتقاد به ارزشهاى پیشین را نفى مىکند.
٣- دورهى پیامبرى که براى درون آفرین و براى بیرون نفرین آورده است. این دوره نیز داراى دو مرحله است:
الف- مرحلهى جذب در عشق، و نفى دیگران. نفى مبارزه و مسلک. گسترش دامنهى دیگران و فاصله گرفتن از جامعه براى پناه در عشق. حضور برجسته و منزه «من» در آینهى معشوق.
ب- مرحلهى تامل در خویش، و اندیشه هاى عام انسانى.
در این دوره، انسان و «من» در معشوق تبلور مىیابد، عظمت انسانى در خانهى عشق حراست مىشود. تجسم نهایى عشق در مواجهه با دیگران، یا مخالفان و ناهماهنگان، و در دشنام و نفرین و استهزاى ستیزه جویانه، گاه نسبت به اینان، و گاه نسبت به کل «خلایق یاوه» و هستى و جهان و سرنوشت و... صورت مىپذیرد.
٤- دورهى بازگشت انسان برگزیده. دورهى مبارزهى جدید که آغاز مىشود و صورتى بومى از آوانگاردیسم جهانى است. پایان دههى چهل و آغاز دههى پنجاه، دورهى دوبارهاى است که «توفان، کودکان ناهمگون مىزاید»ـ مبارزه با ابتذال و زوال، آهنگ حماسى تازهاى مىیابد. و گاه «من» شاعر و «معشوق» نیز در برابر عظمت قهرمانان کمرنگ مىشود. و شاعر بر مفصل «غیاب و حضور انسان»، ستایشگر نمودهاى تازهى عظمت طلبى است.
در این دورههاى چهارگانه است که گرایش انسانى شاملو، مایه هاى اصلى خود را مىنمایاند. و به رنگهاى ناگزیر متناسب خود در مىآید. در حقیقت زیبایى و جذابیت نظرى این گرایش ضرور، در عمل به محک مىخورد، و مشکلات و محدودیت هایش را نیز آشکار مىکند. در ضمن موضوع و مایهى اندیشه نیز بنا به دورهها دسته بندى مىشود. و مشخصات و موضوعها و بخشهایى به گونهى زیر مىیابد که خود جمع بندى از محورهاى این گرایش است، و پیش از پرداختن به دوره ها فهرست مشروحترى از آنها را ارائه مىکنم:
یک- زندگى مبارزه است. و انسان را در مبارزه باید دریافت.
دو- انسان اساسا سیاسى است. دیکتاتورى انسان را غیر سیاسى مىخواهد، پس ناگزیر باید سیاسى ماند.
سه- هویت انسان سیاسى و مبارزه در لحظهى «ستیز» مشخص و معین مىشود.
چهار- سرآمد این گرایش، انسان عظیم و برگزیده و قهرمان است. درک خویشتن در عظمت قهرمان تحقق مىیابد. و «من» شاعر تصویر شعرى این برآمد تاریخى است.
پنج- چنین انسانى معیار اساسى مرگ و زندگى، حق و باطل، پذیرش و انکار است. جایى میانه وجود ندارد. این سو حق و آن سو باطل است. صف بندى سریع و آشکار و قطعى است.
شش- این نوع رویکرد واکنشى به انسان است. و افت و خیزهاى اجتماعى و سیاسى و تاریخى، شدیدا بر آن تاثیر مىنهد. در مبارزه به «جذب»، و در شکست به «نفى» مىگراید.
هفت- در پى نوسانهاى سیاسى، زمینهى مناسبى براى بازگشت خصلتها و مشخصات فرهنگى سنتى، و روان شناسى فردى، و تناقضهاى دیرین پدید مىآید. و بر اصل «گرایش» تاثیر مىنهد. زبان تلخ، نفرین گرا، استهزا کننده، به یارى توطئه نگرى، مطلق گرایى و سخت گیرى و بى اعتمادى ذهن مىآید.
هشت- در این میان عشق، چون میدان دیگرى از مبارزه، پناه مطمئنى است، و معشوق چهرهى دیگرى از هم رزم و همراه، یا انسان - خویشتن حماسى است.
نه- «ستایش»، نمود و نمایش حتمى و هم ساز این کشش و گرایش است.
ده- برآمد نهایى این دیدگاه همان ترکیب «عشق، مبارزه، انسان، شاعر» است که تجزیه ناپذیر است. و نخست از انسان عظیم نخبه به انسان عام مىگراید که باید عظیم شود. آن گاه تا معشوق فرا مىرود که یک چهرهى مکمل یا جایگزین است، و حتا معبدى دیگر براى ستایش. و باز به آغاز باز مىگردد. و همهى این روند در «خویشتن» شاعر شکل مىگیردـ و یا در تصویر او متجلى مىشودـ و آهنگى حماسى پدید مىآورد که در تغزل تغنى خود نیز حماسى است.
دورهى نخست
شاعر دربارهى دو شعر نخست «قطع نامه»، در پایان کتاب چنین گفته است: این دو شعر حاصل مستقیم پشیمانى و رنج روحى من بود از اشتباه کودکانه چاپ مشتى اشعار سست و قطعات رمانتیک و بى ارزش در کتابى با عنوان «آهنگهاى فراموش شده» که تصور مىکردم بار شرم ساریش تا آخر بر دوشم سنگینى خواهد کرد. این شرم سارى که در بسیارى از اشعار مجموعهى بعدى - «آهنگها و احساس» - و در قطعاتى از «هواى تازه» (و به خصوص در «آواز شبانه براى کوچه ها») موضوع اصلى شعر قرار گرفته، پیش از آن که زادهى بىارزشى فرم قطعات آن کتاب باشد، زادهى تغییرات فکرى و مسلکى من بود. دیر اما ناگهان بیدار شده بودم. تعهد را تا مغز استخوانهایم احساس مىکردم. آهنگهاى فراموش شده مىبایست صمیمانه، هم چون خطایى بزرگ اعتراف و محکوم شود، و با آن، عدم تعهد و بى خبرى گذشته. و چنین بود که آن دو شعر نوشته شد.(٢)
باز یافت انسان در مبارزه
شاملو از همین دیدگاه و از همین دوره است که آرمان گرایانه یکى از مشخصترین چهره هاى انسانى شعر معاصر را ارائه مىکندـ گرایش او در الگویى سیاسى از انسان متجلى است که قهرمان و الگوى بشرى در هر دوره از مبارزهى سیاسى است. حرکت او به سوى آدمى از مقایسهى میان آن چه مبارزان کردهاند، با آن چه او در خلوت آسوده و بى غم خویش، و دور از احساس و ادراک انسان گرایانه، مانند بسیارى دیگر از آسودگان و بى غمان دوران، مىکرده است، شکل گرفته است.
در شعر «آواز شبانه براى کوچهها» نیز مانند شعر بى نظیرش در «قطع نامه»، خود را که شاعر خواب و زمزمه گر عشقهاى از سر سیرى بوده است، با خداوندان درد نوین خویش رو به رو مىکندـ و با جراتى که از دل مبارزه بر گرفته چنین مىسراید:
فریاد من با قلبم بیگانه بود
من آهنگ بیگانهى تپش قلب خود بودم، زیرا که هنوز نفخهى
سرگردانى بیش نبودم
زیرا که هنوز آوازم را نخوانده بودم، زیرا که هنوز سیم و
سنگ من در هم ممزوج بودـ
و من سنگ و سیم بودم من مرغ و قفس بودم
و در آفتاب ایستاده بودم اگر چند،
سایهام بر لجن کهنه
چسبیده بود.(«هواى تازه»، صفحهى ٢٥٣)
...
دورهى دوم
این دوره هنگام تثبیت گرایش و زمان آبدیدگى است. اگر دورهى نخست، دورهى گرایش به انسان و دریافت حضور و شان او بود. این دوره، هنگام طرح و گسترش آن و پایدارى در ارزشهاى بزرگ همبستگى و عظمت گرایى انسان است. اگر دورهى نخست، فقط دورهى مبارزه بود، این دوره هم مبارزه است و هم شکست. در نتیجه، دورهى میانهاى است از جذب و دفع، که البته روح جذب بر آن حاکم است. یعنى هم اندیشه و گرایش به انسان عظیم است، و هم اندیشهى حفظ این عظمت در شکست. شکست چهرهى دیگرى از این گرایش را نمایان مىکند، که گاه حتا تا مرز نفى انسانهاى عام نیز نوسان مىیابد. از این رو این دوره از دو مرحله مىگذرد:
١- مرحلهى نخست: حضور انسان
وجه عام و اصلى این دوره هم چنان حضور انسان عام و عادى، و عظمت عمومیش در ظهور انسان عام و عادى، و عظمت عمومیش در ظهور انسان خاص و عظمت قهرمانى اوست. روح مطلق انسانى در این جا اصل گرایش است. از این رو هر جزء از کل انسان، مىتواند عاملى شود براى بازیافت عظمت و حیثیت انسانى. و حتا آن را در انسانهایى بیدار کند که خود از آن غافلند. ایثار هر جزء مىتواند یگانگى اجزاء این کل را تسریع کند:
بگذار خون من بریزد و خلاء میان انسانها را پر کندـ
بگذار خون ما بریزد و آفتابها را به انسانهاى خواب آلوده
پیوند دهد.(«هواى تازه»، صفحهى ٢٥٨)
هر انسانى، روح بلند و پر خروش همهى انسانها را در خود نهفته داردـ هم خشم آدمى در اوست، هم درد آدمى. هر انسان مفصل همهى انسانها است. و هر یک از آنها از گلوى دیگرى فریاد مىزند:
من آن دریاى آرامم که در من
فریاد همه توفانهاست.(«هواى تازه»، صفحهى ١٤٠)
...
دورهى سوم: آینهى آیدا
در این دوره، شاعر براى درون آفرین و براى برون نفرین آورده است. اکنون هنگام تجلى «دفع» است، زیرا جذب پدید نیامده، و همهى آدمها به این موقعیت یارى کردهاند. اما این دوره نیز به دو مرحله تقسیم مىشود:
الف- در مرحلهى نخست، شاعر از همه چیز مىبرد و به عشق پناه مىبرد. انزواى خود را در خانهى عشق باز مىیابد. سرود ستایش انسان عاشق را مىسراید. با شهر و بیرون از در ستیز در مىآیدـ از آنها جدا مىافتد، و به این نیز مباهات مىکندـ ستایش معشوق و ستایش در عشق اساس ذهن و زبان است. و دفع «دیگرى» در خشم و هیجان حسى و عاطفى متبلور مىشود.
ب- در مرحلهى دوم، مسائل خاص ذهنى شاعر با اندیشه هاى عام انسانى در هم مىآمیزد. درنگ و تامل در هستى، آهنگ عمق یابى ذهن را محسوستر مىکند. ذهن به عرصههاى عمومى ترى از پرسش هاى هموارهى آدمى مىگراید. جهان و تقدیر و مرگ و زمان و... شعر را به سر چشمه هاى اندیشمندانهترى هدایت مىکند. در عین حال زنجیرهى بازگشت هموارهى ذهن به سوى مسائل سیاسى و مواجهه با فقدان عظمت، و شان اجتماعى انسان هم چنان طنین افکن است. در مجموع یک غم آواى اجتماعى و فلسفى ارائه مىشود که نشان مشخصى از پختگىهاى بیشتر ذهن است.
١- مرحلهى نخست: عشق / بیگانگى
رضایت از باز یافتن معشوق به جاى همه چیز و همه کس، جان مایهى اصلى این دوره است. عشق آینهاى مىشود تا شاعر در آن به همهى دردها و عظمتهاى خویش بنگرد. و خود را به ابدیت و عظمتى دیگرگون رساند. و در مقابل، دشنام و هزل و هجو و نفرین خود را بر سر هر آن چه به زعم او از چنین عظمت و ابدیتى بى خبر است، یا با آن بر سر ستیز است، فرود مىآورد. در حالى است که «بیرون» براى او جز انزوا، یاس و نفى و دفع نتیجهاى به بار نمىآورد.
دور شدن اندوه بار است. اما دیگران اکنون جز نفرت چیزى در او برنمىانگیزدـ و عشق زبان شاعر را بر روى دیگران برا مىکند، تا از اندوه نخستین به موضوع تازهاى بگراید:
به آنان بگو که با ما
نیاز شنیدنش نیست
با آنان بگو که با تو، مرا
پرواى دوزخ دیدارشان نیست.(«باغ آینه»، صفحهى ١١١)
عشق در خانه چنان به موضع مستحکم و خودپسندهاى تبدیل مىشود که استغناى از جهان را نوید مىدهد:
ما دیگر به جانب شهر تاریک باز نمىگردیم
و من همهى جهان را در پیراهن روشن تو خلاصه مىکنم.(«باغ آینه»، صفحهى ١١٣)
اما هستى هم چنان تحمیلى بر آدمى مانده است. و او هم چنان در طلب آن آب پاکیزه که عطشانش مانده است و در واپسین دم:
تردیدى بر جاى بنمانده است
مگر قاطعیت وجود تو
کز سرانجام خویش به تردیدم مىافکند
که تو آن جرعهى آبى
که غلامان
به کبوتران مىنوشانند
از آن پیشتر
که خنجر
به گلوگاهشان نهند(«مرثیه ها»، صفحهى ٥٦)
...
دورهى چهارم: بازگشت انسان برگزیده
درست به هنگامى که در نیست، راه نیست، شب نیست، ماه نیست. نه روز و نه آفتاب، ما بیرون زمان ایستادهایم، با دشنهى تلخى در گرده هایمان... و در مردگان خویش نظر مىبندیم(«ابراهیم در آتش»، صفحات ٦-٥)، ناگهان در دل خاموشى چیزى مىگذرد. سپیده به صداى هم آواز دوازده گلوله سوراخ مىشود.(صفحهى ٨) و شاعر را به حماسهاش برمىگرداند. چشم مىگشاید و باز مىیابد که در درون او چیزى هست که بى تابانه به شورى تازه مىگراید. اگر چه مىداند که دوره هایى بر او گذشته است مرگ آمیز، و تا آن حد تباه کننده که گفته است:
عفونتت از صبرى است
که پیشه کردهاى
به هاویهى وهن.(٣)
هنوز توان تشخیص عظمتها در او باقى است. خواه عظمت کردار، خواه عظمت آرمان عظمتهایى به همان گونه که خود مىپسندد، و از آنها به وجد مىآید. و اکنون یک باره مىبیند که آن چه به دید مىآید و، آنچه به دیده مىگذرد:
تنها
مىتواند
لبخندى باشد
در برابر «آتش!» («ابراهیم...»، صفحهى ١٤)
آرزویى که در انزوا و تنهایى دوام آورده، اکنون دوباره امکان و مجال مىیابد تا نمود هیجانى خود را باز یابد. سرود ستایش عظمتهاى فرا آمده دوباره آغاز مىشود. شاعر دوباره رویاى انسانیش را پیش رو مىبیند، و از سر شوق مىسراید:
بر آسمان سرودى بزرگ مىگذرد
با دنبالهى طنینش، برادران!
من این جا ماندهام از اصل خود به دور
که همین را بگویم.
و بدین رسالت
دیرىست
تا مرگ را
فریفتهام
بر آسمان
سرودى بزرگ مى گذردـ(«ابراهیم...»، صفحهى ٣٥)
فصل غیاب و حضور
اما این بار اندیشهى ستیز از عمق تاملى دردآمیز برآمده است؛ زیرا مرحلهى پیشین، سنجشى سخت در ماهیت آدمى و سرنوشت او بوده است. این بار شاعر خود آن ستیزندهى درگیر نیست. بلکه ستایندهى ستیزه گران است. خود نمودى شده است از این جا که ماییم و از آن جا که آنانند. هم «غیاب» انسان را در ما، و هم «حضور» انسان را در آنان در مىیابد. مفصل دو گانگى دردناک زندان و رهایى است. چشم اندازش سرنوشت انسان است، حال آن که سوز خونین چشمانش از سرگذشت ما و این جاست. با این همه اندیشهها تنها در «حضور» آنان تفسیر مىشود:
سالیان دراز نمىبایست
دریافتن را
که هر ویرانه نشانى از غیاب انسانى است.
که حضور انسان آبادانى است.(٤)
و آبادانى در گرو سرودى است که آزادى مىخواند
آه اگر آزادى سرودى مىخواند
کوچک
هم چون گلوگاه پرندهاى
هیچ کجا دیوارى فرو ریخته بر جاى نمىماند.(«دشنه...»، صفحهى ٦٤)
...
نوستالژى
در این میان یک نمود ذهنى ویژه، در پایان این دوره، وضع مستقلى مىیابدـ اگرچه خود از خاصیت همبستگى با انسان عظیم و قهرمان برکنار نیست.
در پایان این دورهى خلجانى در جان شاعر پدید مىآید که پیش از آن در شعرهایش کمتر دیده مىشدـ این بار غربت و هجرانى جانش را آماده مىکند، تا «به تلخى زیستن» دور از آسمان دیارش را بیازمایدـ تاکنون غربتى در همین وطن او را مىآزرد. غربتى که از دورى یا فقدان انسان مطلوبش نتیجه مىشد. اما اکنون دور از آسمانى که بر سر مردمش کشیده شده است، به اندوهى متفاوت و نوستالژیک دچار مىشود. اکنون مىاندیشد که این چگونه زیستنى است و اصلا آدمى چه هنگامى زیسته است، و بالیدن و کاستنش چه و چگونه بوده است، وقتى:
آسمان خودم
چتر سرم نیست؟
همین گرایش ذهن همچنان نضج مىگیرد، و نیرومند مىشود، به گونهاى هم زمان با اوج گیرى جنبش جمعى در زیر این آسمان که او از آن دور است. او بسترى در خسته خانهى غربت است و به تلخى حس مىکند که در آن هجران:
چون قرابهى زهرى
خورشید از خراش خونین گلو مى گذردـ(«ترانه ها...»، صفحهى ١٤)
کند
هم چون دشنهاى زنگار بسته
فرصت
از بریدگىهاى خونبار عصب مىگذرد.(صفحهى ١٥)
...
آوانگاردیسم
اکنون یک بار دیگر مىتوان به بحث آغازین باز گشت. و با طرحى مختصر از مقدورات و محدودیتهاى «آوانگاردیسم»، این نقد و بررسى را به پایان برد. بى آن که البته به تفصیل و تشریح دراز کشیده شود. مقدورات و محدودیتهایى که در این جا مطرح مىشود، در حقیقت جمع بند بحث نخست، و چکیدهى گرایشى است که تاکنون در چهار دوره از شعر شاملو نیز کم و بیش نمودهایى از آن را آزمودهایم و باز شناختهایم. و مىتوان گفت الگوى نهایى نظرگاه او تا سال ١٣٥٧ است، که سال آغاز حماسه و خودانگیختگى جمعى در کشور ماست.
اما شاید نام گزارى این گرایش مسالهى مهمى نباشد، زیرا من تا این جا کوشیدهام آن را در فاصلهى یک «نخبه گرایى در رادیکالیسم زیبایى شناختى» تا «رمانتیسم انقلابى حرکت چریکى» دنبال کنم. و به نظر مىرسد که آوانگاردیسم، در تعبیر پیشرو و پیشتاز دههى ٦٠ و ٧٠ که به ویژه در «نقد سلاح» رژى دبره با انتقادهاى آن آشناییم، با چنین گرایشى پر بیگانه نباشد. من آوانگاردیسم را در معنایى به کار مىبرم که داراى سه عامل اصلى است: نخبه گرایى، منزه طلبى، نهایى نگرى. این سه، چنان که دیدهایم، تا حدودى عوامل ذهنى شاملو در سراسر چهار دورهى شعرى او نیز هست. به ویژه که این عوامل در هر دو مورد (یعنى هم در شعر شاملو و هم در جنبشهاى پیشرو) حاصل ذهنیتى است که با عشق به انسان و وفادارى به شان و عظمت او مشخص مىگردد. ضمنا تاکید مىکنم که نظرگاه شاملو به تمامى و در تمام دوره ها با همهى جنبهها و اجزاى آوانگاردیسم منطبق نیست، بلکه بیشتر با سمت کلى آن هماهنگ است. از این رو بررسى نظرگاه او فرصتى است تا نظرى نیز بر آوانگاردیسم بیفکنیم که شمه و گوشهاى از موقعیت اندیشگى پیشروان سیاسى را در سرزمین ما مجسم مىکندـ و در اساس و رنگ کلى خود نیز از گرایش شاملو بیگانه نیست. بى آن که همهى مشخصات آن یا همهى انتقادهاى وارد بر آن به اندیشه هاى شاملو منسوب یا مربوط باشد...
مشخصات (مقدورات)
با توجه به نکتههاى یاد شده، اکنون به طرح مقدورات این گرایش مىپردازم که در حقیقت مشخصات آن است:
١- جاذبه زیبایى شناختى
رویاى انقلابى توفنده که مىخواهد سراسر جهان اجتماعى را از ریشه دگرگون کند، دامنهى پهناورى از رادیکالیسم است که در زیبایى پرستى ویژهاى متبلور مىشود. شوق ساختن جهانى نه فقط اندکى بهتر و کمى عقلانىتر از دنیاى ما، بلکه برى از همهى زشتىهاى آن، نه لحافى چهل تکه یا مرقعى کهنه، بلکه جامهاى سراپا نو، و جهانى جوان و به راستى زیبا، نخستین وجهه و مشخصهى چنین گرایشى است که در حقیقت یک شوق آرمان گرایانهى هنرى و زیبایى شناختى است.(٥) این زیبایى پرستى به ویژه در اندیشهى یک هنرمند سیاسى یا هنرمند مبارز در لحظهى ستیز، کاملا قابل فهم است؛ زیرا ذهن او این جنبهى زیبایى شناختى را مضاعف نیز مىکند. و جنبه هاى جاذبه برانگیز بیشترى را در آن مىجوید. راز امتناع زیبایى پرستان از سازش، در همین رادیکالیسم آرمانى آنها نهفته است، هم چنان که پایدارى در این رادیکالیسم به آن زیبایى پرستى وابسته است.
٢- گرایش اخلاقى
از سویى این زیبایى شناسى یک نمود فلسفى و اخلاقى ویژه است که بر پاکیزه گرایى و منزه طلبى استوار است. آن زیبایى پرستى و این گرایش اخلاقى سبب مىشود، و نیز مىخواهد که، همه چیز را بپالاید، بزداید، ناصافىها و ناخالصىها را بیرون براند، نفى کند، تا پاکیزه و ناب باقى بماند. حرکتى زاهدانه و ناب گرا از دل این منزه طلبى بر مىآید که حاضر نیست هیچ خدشهاى را برتابد. نفى هر جنبهى مبتذل، تا حدى که بسیارى از واقعیتهاى معمول و عادى زندگى مىتواند پس زده شود، و دور ریخته شود. عقیده به این که جامعه و انسان مانند یک کار هنرى باید زیبا باشد، خود به خود به نفى بسیارى از چیزهایى مىانجامد که اگر چه زشت مطلق نیست، زیبا یا شاید زیباى مطلق نیز نیست. ستایش و نکوهش مطلق نیک و بد، لازمهى این گرایش، و برآمده از همین زیبایى پرستى نیز هست. ضمن این که ستایش و نکوهش، حاصل داورى اخلاقى آن هم هست که جزیى تفکیک ناپذیراز یک هویت فلسفى است.
٣- شهود و ایمان
ذات این رادیکالیسم، که به ویژه با جنبهى زیبایى شناختىاش نیز تقویت مىشود، اساسا بر احساس و شهود و ایمان متکى است. سرمست شدن از رویاى عالمى زیبا، ناکجا آبادى که همه چیز در آن بسامان و عدل و زیبا باشد، خود به خود از نوع شیفتگى و شوق و رمانتیسم مایه مىگیرد که بیشتر با هیجانهاى انسان هماهنگ است تا با تمام ذهن او. یکى از مختصات این رمانتیسم، خودانگیختگى حرکت قهرمانانه است. چنان که کوششهاى چریکى در بسیارى از کشورها با چنین خصلتى مشخص و معین مىشده است. این خودانگیخته بودن ویژگى ممتازى در خطرپذیرى و عمل قهرمانى است.
٤- رمانتیسم اراده
عظمت طلبى و قدرت ارادهى یک انقلابى، اساسا فوق همه چیز قرار مىگیرد؛ زیرا او در عمق روح خود آزادى و اختیارى را احساس مىکند که او را به ظهور و بسط و اعتلا فرا مىخواند. مىخواهد همهى بازدارندهها و سدهاى راه این گسترش و اعتلا را از میان بردارد. این خواست و آزادى درون، قانون اصلى براى هر دگرگونى و هر ایجاد است. و جاى هر قانونمندى دیگر را نیز مىگیرد. حتا قانونمندىهاى دیگر را نیز ریشخند مىکند. و آنها را مستمسکى براى بى عملان مىانگارد. قانون آفرینى و اراده گرایى در عمل اجتماعى، اساس هر حرکتى مىشود؛ زیرا قدرت اراده از اعتقاد راسخ به عظمت و برگزیدگى انسان برمىآید. انسان هنگامى که به نمایش «انکار» مىپردازد، هم عظیم است، و هم قادر است که از عظمت خود دفاع کند. این عظمت و قدرت اراده مىتواند به تنهایى جاى همه چیز بنشیند، و فقدان همهى عوامل و ضرورتها را جبران کند. حاصل این اراده گرایى که شور رمانتیکش انتزاعى بودنش را مىپوشاند، حرکت در یک جهت مستقیم و یک جانبه است. حرکتى که موکول به واقعیتها و اوضاع و احوال نیست، بلکه از خواست درون مایه مىگیرد و با آن هدایت مىشود.
٥- شو خطر کن
هنگامى که عنصر قهرمانى پر شور انقلابى و قدرت اراده مبتنى است، و یا تهییج شوق و ذوق زیبایى شناختى تقویت مى شود، هم تصمیم گیرى پرمخاطره و هم اقدام تهورآمیز را مىطلبد. «شو خطر کن» شعار دل و الگوى نظر مىشود، و هر ارزشى بر مبناى آن سنجیده مىشود؛ زیرا لحظهى ستیز در اوضاع و احوالى گزیده مىشود که شرکت کنندگان در مبارزه، اقلیتى جان بر کفند که آمدهاند ارزش انسانى را در سختترین موقعیتها پاس دارند. بوسه بر کاکل خورشید زنند که جانشان را مىطلبد. قهرمان مبارزهى چریکى غالبا سخن از ناهمگونى، شکافها، و ناسازگارىها مىگوید. براى او همه چیز در قانون «همه یا هیچ»، «آرى یا نه»، «مرگ یا پیروزى» و... خلاصه مىشود. انعطاف ناپذیرى و سرسختى، که نشان استقامت و آشتى ناپذیرى است، لازمهى چنین اراده و تصمیم و گزینشى است.
٦- عمل گرایى
زندگى در «عمل» خلاصه مىشود. بیرون از «عمل» زندگى شایسته اى وجود ندارد. در وجود قهرمانان و نخبگان، آن چه زمانى رویا به حساب مىآمده است، بدل به واقعیت مىشود. وقتى جامعه یک سره نمودى از انفعال و بىعملى است، دست به کارى زدن یک رویاى دور اما جذاب است. در چنین موقعیتى که هر چه هست فقط حرف است، هر چه هست فقط نظر و تئورى به عمل در نیامده یا به عمل در نیامدنى است، قهرمان به دورهى تئورى پشت مىکند که گاه از هماهنگى با تئورى باز مىماند.
اما هیچ حرکتى نمىتواند از پیوند تئورى و عمل دور ماند. شاید به همین علت، در اینجا پیوند ویژهاى میان این دو به گونهاى ویژه برقرار مىشود: روشنفکران در وضعیتى قرار مىگیرند که مىتوانند خود را به صورت چریک به بینند، و چریکها مىتوانند خود را به صورت روشنفکر بیابند. این پیوند خاص تئورى و عمل، یا روشنفکر و چریک، خود از جاذبههاى ویژهى چنین گرایش و حرکتى است. در حقیقت رابطهى دو سویهى روشنفکر - چریک، شریان حیات چنین گرایشى به حساب مىآید.
به هر حال، اصل عصیان یک اصل عمل گرایانه و مواجههى جذاب است. جاذبهاى که تحسین برانگیز است، که اگر نمىتوان در آن شرکت جست، مىتوان به ستایشش پرداخت. همین که پوستهى دیکتاتورى ترک بردارد، همین که معلوم شود مىشود کارى کرد، خود یک انگیزهى قوى است. ضرورت جرقهاى در انبار باروت به تصور مىآید، و هدف این مىشود که به هر حال و به هر صورت این چاشنى باید آتش گیرد.
٧- سرعت انتقال تئورى به عمل
آموزش سریع و مستقیم، از کتاب به اسلحه، به پیروى از تصور تسریع روند انقلاب، خواه ناخواه نتیجهى گرایشى است که تضادها را به سرعت به ستیز تبدیل مىکند. یا تضادها را به سرعت با ستیز یکى مىگیرد. یا به سرعت از تضاد به ستیز رانده و ناگزیر مىشود. وقتى انتقال از موقعیت روشنفکر (به منزلهى محمل تئورى) به چریک (در مقام محمل عمل) را هم موقعیت دیکتاتورى و اختناق تسریع مىکند، و هم رویاى عمل و آرزوى حرکت، پس مىتوان همواره به اصل «تبدیل سریع تئورى به عمل» وفادار ماند. به ویژه که هدف آموزشى سریع در این گرایش، بیدار کردن قوهى انتقاد از خویشتن، که خواه ناخواه طولانى و بطئى است، نیست. بلکه هدف آن تلقین و تبلیغ است که به ناگزیر به شکل بخشیدن سریع ذهن و جان مخاطبان خود مىاندیشد. و انتقال فضیلت را از موضع آگاهى مطلق و مالکیت حقیقت دنبال مىکند.
٨- مسالهى عمده
عمده و غیر عمده کردن مسائل جامعه، به ویژه تشخیص تضاد عمده و تضاد اصلى و... به منظور طرح تئورى مبارزه و انقلاب، هنر انقلابیون است. آنان ناگزیرند مسائلى را باز شناسند که یا بیان کنندهى ماهیت پدیده است، یا در مرحلهى خاصى از گسترش جامعه به وجود مىآید، و بر ویژگىهاى دیگر جامعه یا تضادهاى دیگر، بیشترین تاثیر را مىگذارد. و با حل آن، جامعه دچار تغییر ماهوى مىشود.
اما عمده و غیر عمده کردن گاه وضعى متفاوت نیز مىیابد، و در حقیقت به نوعى سمت خلاصه کردن هستى پیچیدهى اجتماعى را به خود مىگیردـ طرح و تصویر و پرداخت مهمترین مسالهى جامعه یا انقلاب، به تشخیص و تعیین مهمترین مسالهى حیات تعمیم مى یابدـ مسائل زندگى تابع عمده و غیر عمده مىشود. و در مجموع آن چه ذهن را به خود مشغول مىکند، مسالهى اصلى است. یا ذهن هر چیزى را صرفا از بابت هماهنگى یا ناهماهنگیش با مسالهى اصلى مىنگرد تا آن را در این صف یا صف مقابلش قرار دهد.
٩- صف بندى نهایى
نهایى نگرى در لحظهى ستیز ضرورت عمده و غیر عمده کردن مسائلى که پیش روست، و گزینش آن که و آن چه بر همه ترجیح دارد، مبناى تفکیک و صف بندى اجتماعى - سیاسى مىشود. صف مبارزان از صف دیگران جدا مىشود. دوست از دشمن مشخص و قطعى مىگردد. حق و باطل و خوب و بد همواره در صورت نهایى خود روى مىنماید. «هر کس با من است» در برابر «هر کس بر من است» قرار مىگیرد. و همه چیز تابع این جهتگیرى مىشود. هر پدیده یا هر فرد و هر عمل، از بابتى به سمتى مىگراید، یا به سمتى منسوب مىشود.
١٠- آینده به جاى اکنون
آوانگارد اساسا تاکتیک کنونى خود را از درون تحلیل وضعیت بالقوهى استراتژیک، استخراج مىکند. در نتیجه زمان حال به وسیلهى زمان آینده تعیین مىشود. مدینهى فاضله همان طرح ناکجا آبادى است که در اکنون حضور مادى ندارد، بلکه تنها در ذهنیت و آرمان قهرمان متصور است. از این رو هر چه در اکنون است، جز آن چه در ذهن قهرمان پیشرو مىگذرد، با آن ناسازگار یا در ستیز است. پس تحقق مدینهى فاضله در زمانى خواهد بود که فرا خواهد رسید. و این زمان به اعتبارى زمان استراتژیک است. و براى تسریع فرا رسیدنش مىتوان «اکنون» را با تصمیم قاطع انقلابى نادیده انگاشت، یا که فدا کرد. یعنى مرگ با آغوش باز پذیرفتنى است؛ زیرا هر مرگى از این گونه، گامى موثر براى رسیدن به آن زندگى آرمانى است. زندگى شایستهاى که اگر امروز پدیدار نیست، براى آیندگان که از راه وجدان و اراده و ایمان به قهرمان اکنون وابسته یا پیوستهاند، پدید خواهد آمد.
محدودیتها
شاید این محدودیتها باید در دل مقدورات یاد مىشد؛ زیرا اینها همه برآمد هر یک از آن ضرورتها و ارزشهاست که مجموعا آوانگاردیسم را پدید مىآورد. با این همه از بابت طرح روشنتر جاذبهها و دافعهها در این جا جداگانه تنظیم شد.
به هر حال، ستایش آوانگاردیسم و توجه به ارزشهاى آن، در مرحلهى ضرور خود تنها یک روى سکه است. روى دیگر سکه، نقد و تحلیل آن است که متاسفانه چنان که باید در دورهى مناسب و زمان به کارگیرى ارزشهایش، در این سرزمین، صورت نپذیرفته است. شیفتگى شورانگیز به «عمل قهرمانانه» چندان جاذبه گستر بوده است که دیگر کسى جز مخالفان و دشمنان آن، به ضعفها و محدودیتهاى آن نیندیشیده است. حال آن که پیشروان و ستایش گران آن، بیش از هر کس دیگرى شایستگى پرداخت به مشکلات و محدودیتهاى آن را داشتهاند. آنان سزاوارترین کسان به نقد ارزشها و اعمال خویش بودهاند. اما انگار هیچ گاه مجال یا نیاز آن را نیافتهاند که پیش از آن که دشمن به سبک سنگین کردن کارشان پردازد، خود به سبک سنگین کردن آن بگرایند. آن چه نیز گه گاه در این راستا تحقق یافته، در پرتو جاذبههاى قهرمانى و ضرورتهاى مبارزه، و موقعیت ویژهاى که دیکتاتورى پدید مىآورده، کمرنگ مانده است.
شاید بر مجموعهى دلایل و عللى که «رژى دبره» را برانگیخت که به نوشتن «نقد سلاح» و انتقاد از کتاب «انقلاب در انقلاب» خود بپردازد، دلیل تفاوت ذهنى و فرهنگى ما و جامعهى ما را نیز باید افزود. ذهنیت آنان چنان دیالکتیکى را مىطلبید، حتا اگر علیه خودشان مىبود. حال آن که مصلحت اندیشىها و قطع و یقینهاى خدشه ناپذیر ما، همواره تعیین کننده بوده است، حتا اگر علیه خودمان مىبوده است!
بارى با توجه به مقدورات و مشخصاتى که پیشتر بیان شد، اکنون به طرح چند نکته مىپردازم که خود برآمد همان ضرورتها و ارزشهاست. و اگر مقدورات حاصل ضرورت ارزشها بود، این محدودیتها نشان جنبه «منفى زا»ى آنهاست...
اکنون که در پایان این انتقادها و بحثها، به روحیهى حاکم بر این فصل مىاندیشم، درمىیابم که بحث خود را نمىتوانم به پایان برم بى آن که دوباره اعتقاد راسخ خویش را به دستاوردهاى خیره کنندهى شاعر بزرگ معاصر در باب زیبایى شناسى آرمان انسانى بیان دارم.
عقیدهى من به این که او چهرهى متشخصى از انسان را در شعر معاصر، در طول چهل سال اخیر که مبارزهى سیاسى اساسا در ستیز، متبلور بوده، نشان داده است، هم چنان به قوت خود باقى است. و به نظر من در این فرهنگ و این موقعیت تاریخى که مفهوم مبارزهى سیاسى مستلزم مفهوم ستیز است، چنین دستاوردى قابل اعتنا و حتا شورانگیز است. این تجربه و نتیجهاى نیست که خاص یک تن باشد. واقعیت اجتماعى - سیاسى معاصر نشان مىدهد که وفادارى به فضیلت و عظمت آدمى، غالبا و اساسا به موضع «نفى و انکار» نخبه گرایانه و منزه طلب و نهایى نگر گراییده است. نزدیک به تمام کسانى که به انسان و آرمانهایش اندیشیدهاند، چندان شان و حضور او را دست خوش واقعیات غیر انسانى یافتهاند که راهى جز «نفى و انکار» پیش رو ندیدهاند. و ستایش انگیز بودنشان نیز در همین است.
٭ ٭ ٭
پانویسها:
١- شاملو: «هواى تازه»، انتشارات نیل، چاپ پنجم.
٢- احمد شاملو: «قطع نامه»، ص ٩٠-٨٩، چاپ ١٣٦٠.
٣- احمد شاملو: «ابراهیم در آتش»، انتشارات زمان، ١٣٥٢.
٤- احمد شاملو: «دشنه در دیس»، چاپ اول، انتشارات مروارید.
٥- در این باره ر. کـ. کارل پوپر، «جامعهى باز و دشمنان آن»، ترجمهى عزت اله فولادوند، جلد ٢ صفحهى ٣٦٥ به بعد. تاکید مىکنم که ارجاع به مباحث پوپر به معنى تایید تمام نظریه هاى او نیست که معمولا صدایش از جاى گرمى مىآید.
برگرفته از: کتاب «انسان در شعر معاصر»، محمد مختارى، صفحات ٢٧١ تا ٤٣١.
کانون پژوهشى «نگاه»، www.negah۱.com